و سخنى از مشورت با او در ميان مىآور و مشورت با يار مهر انگيز كن .
آن شخص مشورت كننده گفت همهء اينها را كه تو مىگويى ، مىدانم و اطلاع دارم كه تو دشمن ديرينهء من هستى . ولى از آن جا كه تو مردى عاقل و داراى مقامات معنوى مىباشى ، عقل تو نخواهد گذاشت كه با آن دل پاك كه من با تو مشورت مىكنم بد انديش من باشى و راه كج به من ارائه نمايى .
طبيعت حيوانى آدم مىخواهد كه بهر شكل و در هر مورد هم كه باشد ، از دشمن خود انتقام بكشد و كينه توزى نمايد ، ولى عقل آدمى مانند زنجير آهنين بر طبيعت حيوانى اوست . لذا -
آيد و منعش كند واداردش
عقل چون شحنه است در نيك و بدش
عقل ايمانى چو شحنهء عادل است
پاسبان و حاكم شهر دل است
عقل مانند گربهء بيدار و باهوش است كه نفس دزد صفت موش خور را نمىگذارد از سوراخش بيرون بيايد . اگر موش اظهار وجود كند ، يقيناً يا گربهاى وجود ندارد و يا جان از دست داده و مرده است .
آن عقل ايمانى كه در بدن آدمى است ، نمىتوان به گربه تشبيه كرد ، بلكه شير دلاوريست شير افكن .
ابهت او بر درندگان حكومت مىكند و نعره اش چرندگان را از چريدن باز مىدارد .
جوامع انسانى پر از درد و جامه كن است ، و به احتمال و چه در شهر شحنه باشد و چه نباشد آنها حضور دارند . بارى -
عقل در تن حاكم ايمان بود
كه ز بيمش نفس در زندان بود
عقل عقل و جان جان اى جان تويى
عقل و جان خلق را سلطان تويى
نه تنها اين عقول جزئى مات و مبهوت عظمت جان آدمى است بلكه -
عقل كل سر گشته و حيران توست
كل موجودات در فرمان توست