امير گردانيدن رسول صلى الله عليه و آله جوان هذيلى را بر سريه كه در آن پيران و جنگ آزمودگان بودند
( ( 1992 ) ) يك سريه مىفرستادى رسول
بهر جنگ كافر و دفع فضول
( ( 1993 ) ) يك جوانى را گزيد او از هذيل
مير لشكر كردش و سالار خيل
( ( 1994 ) ) اصل لشكر بىگمان سرور بود
قوم بىسرور تن بىسر بود
( ( 1995 ) ) اين همه كه مرده و پژمرده اى
ز ان بود كه ترك سرور كرده اى
( ( 1996 ) ) از كسل وز بخل وز ما و منى
مىكشى سر خويش را سر مىكنى
( ( 1997 ) ) هم چو استورى كه بگريزد ز بار
او سر خود گيرد اندر كوهسار
( ( 1998 ) ) صاحبش در پى دوان كاى خيره سر
هر طرف گرگى است اندر قصد خر
( ( 1999 ) ) گر ز چشمم اين زمان غايب شوى
پيشت آيد هر طرف گرگ قوى
( ( 2000 ) ) استخوانت را بخايد چون شكر
كه نبينى زندگانى را دگر
( ( 2001 ) ) آن مكن كاخر بمانى از علف
آتش از بىهيزمى گردد تلف
( ( 2002 ) ) هين بمگريز از تصرّف كردنم
وز گرانى بار چون جانت منم
( ( 2003 ) ) تو ستورى هم كه نفست غالب است
حكم غالب را بود اى خود پرست
( ( 2004 ) ) خر نخواندت اسب خواندت ذو الجلال
اسب تازى را عرب گويد تعال
( ( 2005 ) ) مير آخور بود حق را مصطفى
بهر استوران نفس پر جفا