ستودن پيغمبر صلى الله عليه و آله عاقل و نكوهيدن احمق را
( ( 1947 ) ) گفت پيغمبر كه احمق هر كه هست
او عدوّ ما و غول ره زن است
( ( 1948 ) ) هر كه او عاقل بود او جان ماست
روح او و ريح او ريحان ماست
( ( 1949 ) ) عقل دشنامم دهد من راضيم
ز انكه فيضى دارد از فيّاضيم
( ( 1950 ) ) نبود آن دشنام او بىفايده
نبود آن مهمانىاش بىمايده
( ( 1951 ) ) احمق ار حلوا نهد اندر لبم
من از آن حلواى او اندر تبم
( ( 1952 ) ) اين يقين دان گر لطيف و روشنى
نيست بوس كون خر را چاشنى
( ( 1953 ) ) سبلتت گنده كند بىفايده
جامه از ديگش سيه بىمايده
( ( 1954 ) ) مائده عقل است نى نان و شوى
نور عقل است اى پسر جان را غذى
( ( 1955 ) ) نيست غير نور آدم را خورش
از جز آن جان را نبايد پرورش
( ( 1956 ) ) زين خورشها اندك اندك باز بر
كاين غذاى خر بود نى آن حُرّ
( ( 1957 ) ) تا غذاى اصل را قابل شوى
لقمه هاى نور را آكل شوى
( ( 1958 ) ) اصل اين نور است كاين نان نان شدست
فيض آن جان است كان جان جان شدست
( ( 1960 ) ) عقل دو عقل است اول مكسبى
كه در آموزى چو در مكتب صبى
( ( 1961 ) ) از كتاب و اوستاد فكر و ذكر
ارمغانى وز علوم خوب و بكر
( ( 1962 ) ) عقل تو افزون شود در دور گشت
لوح محفوظ است كاو زين در گذشت
( ( 1964 ) ) عقل ديگر بخشش يزدان بود
چشمهء آن در ميان جان بود
( ( 1965 ) ) چون ز سينه آب دانش جوش كرد
نى شود گنده نه ديرينه نه زرد
( ( 1966 ) ) ور ره نبعش بود بسته چه غم
كاو همىجوشد ز خانه دم بدم
( ( 1967 ) ) عقل تحصيلى مثال جوىها
كان رود در خانهاى از كوىها
( ( 1968 ) ) راه آبش بسته شد شد بىنوا
تشنه ماند و زار و با صد ابتلا