چاليش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه ، ميل مجنون سوى حره ميل ناقه سوى كره چنان كه مجنون گفته هوى ناقتى خلف و قدامى الهوى و انى و اياها لمختلفان
( ( 1532 ) ) روز و شب در جنگ و اندر كشمكش
كرده چاليش اولش با آخرش
هم چو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربيد و گه مجنون حر
( ( 1533 ) ) هم چو مجنونند و چون ناقه اش يقين
مىكشد آن پيش و آن واپس به كين
( ( 1534 ) ) ميل مجنون پيش آن ليلى دوان
ميل ناقه پس پى كره اش دوان
( ( 1535 ) ) يك دم از مجنون ز خود غافل شدى
ناقه گرديدى و واپستر شدى
( ( 1536 ) ) عشق و سودا چون كه پر بودش بدن
مىنبودش چاره از بىخود شدن
( ( 1537 ) ) آن كه او باشد مراقب عقل بود
عقل را سوداى ليلى در ربود
( ( 1538 ) ) ليك ناقه بس مراقب بود و چست
چون بديدى او مهار خويش سست
( ( 1539 ) ) فهم كردى زو كه غافل گشت و دنگ
رو سپس كردى به كرّه بىدرنگ
( ( 1540 ) ) چون به خود باز آمدى ديدى ز جا
كاو سپس رفته است بس فرسنگها
( ( 1541 ) ) در سه روزه ره بدين احوالها
ماند مجنون در تردد سالها
( ( 1542 ) ) گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم
( ( 1543 ) ) نيستت بر وفق من مهر و مهار
كرد بايد از تو عزلت اختيار
( ( 1544 ) ) اين دو همره همدگر را راه زن
گمره آن جان كاو فرو نايد ز تن
( ( 1545 ) ) جان ز هجر عرش اندر فاقه اى
تن ز عشق خار بن چون ناقه اى
( ( 1556 ) ) جان گشايد سوى بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
( ( 1547 ) ) تا تو با من باشى اى مردهء وطن
بس ز ليلى دور ماند جان من
( ( 1548 ) ) روزگارم رفت زين گون حالها
همچو تيه قوم موسى سالها
( ( 1549 ) ) خطوتينى بود اين ره تا وصال
ماندهام در ره ز شستت شصت سال
( ( 1550 ) ) راه نزديك و بماندم سخت دير
سير گشتم زين سوارى سير سير