باشد ، زيرا آن بىخودى كه معلول عشق و سوداى محبوب مطلق است ، خود كمك عقل و نيرو بخش آن است .
بلى مىتوان صورتى را به عنوان عامل بىخودى فرض كرد كه مطلب مزبور را تصحيح نمايد و آن بىخودى ناشى از انديشه ها و خيالات غير مربوط به محبوب جذب كننده مىباشد ، اين پديده هاى روانى ممكن است جلو فعاليت عقل را بگيرد و نگذارد عقل قاطعانه به راه خود ادامه بدهد اگر چه ممكن است در آن انديشه و خيالات به طور مستقيم تقويتى براى غرايز حيوانى نباشد ، ولى همين كه عقل از انجام وظيفهء خود عاجز شود ، غرايز حيوانى كه زمينه طبيعى انسان را اداره مىكند ، خود به خود دست به كار مىشود و انسان را به پستى مىكشاند .
( ( 1545 ) ) جان ز هجر عرش اندر فاقه اى
تن ز عشق خار بن چون ناقه اى
( ( 1546 ) ) جان گشايد سوى بالا بالها
در زده تن در زمين چنگالها
جايى كه چنگالهاى نيرومند كالبد مادى در زمين فرو رفته است ، بال و پر زدن جان آدمى براى پرواز به ملكوت الهى چه نتيجهاى در بر خواهد داشت ؟
شاعرى مىگويد :
عاشق به جهان در طلب جانان است
معشوق برون ز حيّز امكان است
نايد به مكان آن نرود اين ز مكان
اين است كه درد عشق بىدرمان است
آن كدامين فلسفه و شعر است كه دو كشش متضاد را ناديده بگيرد ؟ آيا كسى پيدا مىشود كه واقعا اثبات كند كه بال و پر گشودن جان به عالم بالا پندار محض است ؟ يا كسى مىتواند چنگال فرو كردن كالبد مادى را در اعماق خاك منكر شود ؟