( ( 1415 ) ) كاش چون طفل از حيل جاهل بدى
تا چو طفلان چنگ در مادر زدى
( ( 1416 ) ) يا به علم نقل كم بودى ملىّ
علم وحى دل ربودى از ولى
( ( 1418 ) ) چون تيمم با وجود آب دان
علم نقلى با دم قطب زمان
( ( 1419 ) ) خويش ابله كن تبع مىرو سپس
رستگى زين ابلهى يا بى و بس
با چنين نورى چو پيش آرى كتاب
جان وحى آساى او آرد عتاب
( ( 1420 ) ) اكثر اهل الجنة البلهاى پدر
بهر اين گفتست سلطان البشر
( ( 1421 ) ) زيركى چون باد كبر انگيز توست
ابلهى شو تا بماند دين درست
( ( 1422 ) ) ابلهى نى كاو به مسخرگى دو توست
ابلهى نو كز شقاوت مال جوست
ابلهى كاو واله و حيران هوست
باشد اندر گردن او طوق دوست
( ( 1423 ) ) ابلهانند آن زنان دست بر
از كف ابله وز رخ يوسف نذر
( ( 1424 ) ) عقل را قربان كن اندر عشق دوست
عقلها بارى از آن سوى است كاوست
( ( 1425 ) ) عقلها آن سو فرستاده عقول
مانده اين سو آن كه گول است و فضول
( ( 1426 ) ) زين سر از حيرت گر اين عقلت رود
هر سر مويت سر و عقلى شود
( ( 1427 ) ) نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ
كز دماغ و عقل رويد دشت و باغ
( ( 1428 ) ) سوى دشت از دشت نكته بشنوى
سوى باغ آيى شود نخلت رويّ
( ( 1429 ) ) اندرين ره ترك كن طاق و طرنب
تا قلاووزت نجنبد تو مجنب
( ( 1430 ) ) هر كه او بىسر بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش كژدم بود
( ( 1431 ) ) كج رو است و مور زشت و زهرناك
شپيشهء او خستن جانهاى پاك
( ( 1432 ) ) سر بكوب آن را كه سرّش اين بود
خلق و خوى مستمرش اين بود
( ( 1433 ) ) خود صلاح اوست آن سر كوفتن
تا رهد جان ريزه اش زين شوم تن
( ( 1434 ) ) واستان از دست ديوانه سلاح
تا ز تو راضى شود عدل و صلاح
( ( 1435 ) ) چون سلاحش هست و عقلش نى ببند
دست او را ور نه آرد صد گزند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 188
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٨٨