تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
( ( 1415 ) ) كاش چون طفل از حيل جاهل بدى تا چو طفلان چنگ در مادر زدى ( ( 1416 ) ) يا به علم نقل كم بودى ملىّ علم وحى دل ربودى از ولى ( ( 1418 ) ) چون تيمم با وجود آب دان علم نقلى با دم قطب زمان ( ( 1419 ) ) خويش ابله كن تبع مىرو سپس رستگى زين ابلهى يا بى و بس با چنين نورى چو پيش آرى كتاب جان وحى آساى او آرد عتاب ( ( 1420 ) ) اكثر اهل الجنة البله‌اى پدر بهر اين گفتست سلطان البشر ( ( 1421 ) ) زيركى چون باد كبر انگيز توست ابلهى شو تا بماند دين درست ( ( 1422 ) ) ابلهى نى كاو به مسخرگى دو توست ابلهى نو كز شقاوت مال جوست ابلهى كاو واله و حيران هوست باشد اندر گردن او طوق دوست ( ( 1423 ) ) ابلهانند آن زنان دست بر از كف ابله وز رخ يوسف نذر ( ( 1424 ) ) عقل را قربان كن اندر عشق دوست عقلها بارى از آن سوى است كاوست ( ( 1425 ) ) عقلها آن سو فرستاده عقول مانده اين سو آن كه گول است و فضول ( ( 1426 ) ) زين سر از حيرت گر اين عقلت رود هر سر مويت سر و عقلى شود ( ( 1427 ) ) نيست آن سو رنج فكرت بر دماغ كز دماغ و عقل رويد دشت و باغ ( ( 1428 ) ) سوى دشت از دشت نكته بشنوى سوى باغ آيى شود نخلت رويّ ( ( 1429 ) ) اندرين ره ترك كن طاق و طرنب تا قلاووزت نجنبد تو مجنب ( ( 1430 ) ) هر كه او بىسر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش كژدم بود ( ( 1431 ) ) كج رو است و مور زشت و زهرناك شپيشهء او خستن جانهاى پاك ( ( 1432 ) ) سر بكوب آن را كه سرّش اين بود خلق و خوى مستمرش اين بود ( ( 1433 ) ) خود صلاح اوست آن سر كوفتن تا رهد جان ريزه اش زين شوم تن ( ( 1434 ) ) واستان از دست ديوانه سلاح تا ز تو راضى شود عدل و صلاح ( ( 1435 ) ) چون سلاحش هست و عقلش نى ببند دست او را ور نه آرد صد گزند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 188 | محمد تقي جعفري