( ( 1392 ) ) رنگ رنگ توست صباغم تويى
اصل جرم و آفت و داغم تويى
( ( 1393 ) ) هين بخوان رب بما اغويتنى
تا نگردى جبرى و كژ كم تنى
( ( 1394 ) ) بر درخت جبر تا كى بر جهى
اختيار خويش را يك سو نهى
( ( 1395 ) ) هم چو آن ابليس و ذريات او
با خدا در جنگ و اندر گفتگو
( ( 1396 ) ) چون بود اكراه با چندين خوشى
كه تو در عصيان همى دامن كشى
( ( 1397 ) ) آن چنان خوش كس رود در مكر هى
كس چنان رقصان رود در گمرهى ؟
( ( 1398 ) ) بيست مرده جنگ مىكردى در آن
كت همىدادند پند آن ديگران
( ( 1399 ) ) كه صواب اين است و راه اين است بس
كى زند طعنه مرا جز هيچ كس
( ( 1400 ) ) كى چنين گويد كسى كاو مكره است
چون چنين جنگد كسى كاو بىره است
( ( 1401 ) ) هر چه نفت خواست دارى اختيار
هر چه عقلت خواست آرى اضطرار
( ( 1402 ) ) داند او كاو نيك بخت و محرم است
زيركى ز ابليس و عشق از آدم است
( ( 1403 ) ) زيركى آمد سلاحت در بحار
كم رهد غرق است او پايان كار
( ( 1404 ) ) هل سباحت را رها كن كبر و كين
نيست جيحون نيست جو درياست اين
( ( 1405 ) ) وانگهان درياى ژرف بىپناه
در ربايد هفت دريا را چو كاه
( ( 1406 ) ) عشق چون كشتى بود بهر خواص
كم بود آفت بود اغلب خلاص
( ( 1407 ) ) زيركى به فروش و حيرانى بخر
زيركى ظن است و حيرانى نظر
( ( 1408 ) ) عقل قربان كن به پيش مصطفى
حسبى الله گو كه الله كفى
( ( 1409 ) ) هم چو كنعان سر ز كشتى وامكش
كه غرورش داد نفس زيركش
( ( 1410 ) ) كه بر آيم بر سر كوه مشيد
منّت نوحم چرا بايد كشيد
( ( 1411 ) ) چون رهى از منّتش اى بىرشد
كه خدا هم منّت او مىكشد
( ( 1412 ) ) چون نباشد منتش بر جان ما
چون كه شكر و منتش گويد خدا
( ( 1413 ) ) تو چه دانى اى غرارهء پر حسد
كه نهادن منت او را مىرسد
( ( 1414 ) ) كاشكى او آشنا ناموختى
تا طمع در نوح و كشتى دوختى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 187
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٨٧