قصهء رستن خروب در گوشهء مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصيت و نام خود بگفت
همچنان روزى سليمان از قضا
شد به عادت مسجد اندر اى فتى
( ( 1373 ) ) نو گياهى ديد اندر گوشه اى
رسته بر وى دانه هم چون خوشه اى
( ( 1374 ) ) ديد بس نادر گياهى سبز و تر
مىربود آن سبزىاش نور از بصر
( ( 1375 ) ) پس سلامش كرد در حال آن حشيش
او جوابش گفت و بشگفت از خوشيش
( ( 1376 ) ) گفت نامت چيست بر گو بىدهان
گفت خروب است اى شاه جهان
( ( 1377 ) ) گفت اندر تو چه خاصيّت بود ؟
گفت من رستم ، مكان ويران شود
( ( 1378 ) ) من كه خرّوبم خراب منزلم
هادم بنياد اين آب و گلم
( ( 1379 ) ) پس سليمان آن زمان دانست زود
كه اجل آمد سفر خواهد نمود
( ( 1380 ) ) گفت تا من هستم اين مسجد يقين
در خلل نايد ز آفات زمين
( ( 1381 ) ) تا كه من باشم وجود من بود
مسجد اقصى مخلخل كى شود
( ( 1382 ) ) پس خراب مسجد ما بىگمان
نبود الا بعد مرگ ما بدان
( ( 1383 ) ) مسجد است اين دل كه جسمش ساجد است
يار بد خرّوب هر جا مسجد است
( ( 1384 ) ) يار بد چون رست در تو مهر او
هين ازو بگريز و كم كن گفتوگو
( ( 1385 ) ) بر كن از بيخش كه گر سر بر زند
مر تو را و مسجدت را بر كند
( ( 1386 ) ) عاشقا خرّوب تو آمد كژى
هم چو طفلان سوى كژ چون مىغژى
( ( 1387 ) ) خويش را نادان و مجرم دان بترس
تا ندزدد از تو اين استاد درس
( ( 1388 ) ) چون بگويى جاهلم تعليم ده
اين چنين انصاف از ناموس ده
( ( 1389 ) ) از پدر آموز اى روشن جبين
ربنا گفت و ظلمنا پيش از اين
( ( 1390 ) ) نى بهانه كرد و نى تزوير ساخت
نى لواى مكر و حليت بر فراخت
( ( 1391 ) ) باز آن ابليس بحث آغاز كرد
كه بُدم من سرخ رو كرديم زرد