مسجد اين دل كه جسمش ساجد است
يار بد خرّوب هر جا مسجد است
از آن هنگام كه تلقينات پليد و همنشينهاى تبه كار وارد مسجد دل مىشوند ، گويى گناه خروب شروع به ريشه دوانيدن نموده است .
اگر در آغاز اين ريشه دوانى انسان متوجه شود ، مىتواند جلو رشد ريشه هاى آن تلقينات را بگيرد و اگر اين هشيارى سراغ انسان نيامد و در صدد ريشه كن كردن آن گياهان خروب بر نيامد ، روزى فرا ميرسد كه ساختمان مجلل و باشكوه دل را از بنياد بر اندازد و وجودش در درون مساوى عدمش باشد .
( ( 1396 ) ) چون بود اكراه با چندين خوشى
كه تو در عصيان همى دامن كشى
( ( 1397 ) ) آن چنان خوش كس رود در مكرهى
كس چنان رقصان رود در گمرهى
اگر ارتكاب زشتىها با اكراه و اجبار است ، چرا براى رسيدن و بجا آوردن زشتىها با احساس لذت و رضايت و خوشى تقلا مىكنى ؟
پديدهاى بس شگفت انگيز است كه اكراه با خوشى و اجبار با لذت با يكديگر در درون آدمى جمع شود جلال الدين در دو بيت مورد تحليل مىپرسد كه كسانى كه مىگوييد : كارهاى انسانى همه از روى اجبار و اكراه صادر مىشود و خود او اختيارى ندارد ، آيا تا كنون و لو براى يك بار اتفاق افتاده است كه از خود بپرسيد : پديدهء اكراه مقاومت منفى روان درمقابل مورد اكراه است ، يعنى كسى كه از چيزى اكراه دارد ، آن را نمىخواهد و مورد ارادهء خود قرار نمىدهد .
عدم اراده و تنفر و مقاومت منفى روح ، يعنى عقب كشيدن روح از تماس با مورد اكراه چگونه مىتواند با اراده و خوشى و اجابت روح موضوع مفروض را سازگار بوده باشد ؟ بنا بر اين نتيجهء چنين كشاكش درونى اين است كه من ، هم مىخواهم