بلكه تمام مقصد و مقصودم اين است كه شمهاى از راز نهانى ترا باز گو كنم و آهنگ هستى را از وجود نازنينت بر آورم .
من آواز تو را نمونهاى از آواز خدا مىدانم و گرنه به صورت ظاهر مادى تو علاقهاى ندارم . گمان نرود كه اين وابستگى و اتصال كه تو با خدا دارى از سنخ ارتباط و اتصال جسم به جسم ديگر است ، بلكه -
( ( 760 ) ) اتصالى بىتكيف بىقياس
هست رب الناس را با جان ناس
من كلمهء ناس ( انسان ) به كار بردم نه نسناس كه به معناى شيطان است . جانى كه جان شناس نباشد ، ناس نيست . اى انسان درمانده كه از انسان و انسانيت جز خود طبيعى و اشكال ظاهرى چيزى نديدهاى ، تو كه سر انسان و انسانيت را نديدهاى خود موجود پست و مانند دم حيوان نابخردى .
تو الفاظ ظاهرى « ما رميت إذ رميت » را خواندهاى اما چه كنم كه در همان عالم جسمانيات كه قابل تجزيه و كون و فساد است درماندهاى . تو اى كودن بىنوا ، مانند بلقيس در راه وصول به سليمان جان الهى ، دست از خود بردار من جملهء لا حول و لا قوه الا بالله را زمزمه مىكنم ، اين نه براى عدم اطمينان يابيم از گفته هاى خويش است ، بلكه از وسواس مغزى آن انديشه باز كوته بين است كه به خداى خود پناه مىبرم ، زيرا -
( ( 766 ) ) كاو خيالى مىكند در گفت من
در دل از وسواس و انكارات و ظن
چارهاى جز لا حول گفتن ندارم ، زيرا احساس مىكنم كه ضد گفتار من گفتنىها در دل خود اندوخته و واقعياتى را كه ابراز مىكنم ، بىهوده تلقى مىكنى بسيار خوب
( ( 768 ) ) چون كه گفت من گرفتت در گلو
من خمش كردم تو زين پس خود بگو
شخصى مشغول ناى زدن بود ، ناگهان از مقعدش صدايى بر آمد -
( ( 770 ) ) ناى را بر كون نهاد او كه ز من
گر تو بهتر مىزنى بستان بزن
اى مسلمان هشيار ، جويندگى هم براى خود آداب و شروطى دارد ، ادب جويندگى تحمل ناگوارىها و كار شكنىها است .