( ( 801 ) ) نقش اگر خود نقش سلطان يا غنى است
صورت است از جان خود او بىچاشنى است
( ( 802 ) ) زينت او از براى ديگران
باز كرده بىهده چشم و دهان
( ( 803 ) ) اى تو در پيكار خود را باخته
ديگران را تو ز خود نشناخته
( ( 804 ) ) تو به هر صورت كه آيى بيستى
كه منم اين ، و اللَّه آن تو نيستى
( ( 805 ) ) يك زمان تنها بمانى تو ز خلق
در غم و انديشه مانى تا به حلق
( ( 806 ) ) اين تو كى باشى كه تو آن اوحدى
كه خوش و زيبا و سر مست خودى
( ( 807 ) ) مرغ خويشى صيد خويشى دام خويش
صدر خويشى فرش خويشى بام خويش
( ( 808 ) ) جوهر آن باشد كه قائم با خود است
آن عرض باشد كه فرع او شدست
( ( 809 ) ) گر تو آدم زادهاى چون او نشين
جمله ذرّيات را در خود ببين
( ( 810 ) ) چيست اندر خم كه اندر بحر نيست
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
( ( 811 ) ) اين جهان خمّ است و دل چون جوى آب
اين جهان حجره است و دل شهر عجاب
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 568
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦٨