خردمندى اين كار را ديد و بان شخص كه گردوها را به آب مىانداخت ، گفت كه دست از گردوها بردار ، زيرا گردو خود بر تشنگى تو مىافزايد . وانگهى آب در پايينتر از تو قرار گرفته و دور از تو است ، هر گردويى كه به آب مىاندازى ، آب آن را مىبرد و سودى از اين كار براى تو وجود ندارد . آن مرد در پاسخش مىگويد : تو ظاهر كار مرا در نظر مگير ، من علاقهاى به خود گردو ندارم ، بلكه -
( ( 751 ) ) قصد من آن است كايد بانگ آب
هم ببينم بر سر آب اين حباب
لب تشنگان در اين دنيا شغل و مقصودى جز گردش ابدى به دور حوض آب ندارند ، اينان -
( ( 753 ) ) گرد جو و گرد آب و بانگ آب
همچو حاجى طائف كعبهء صواب
بدينسان اى ضياء الحق حسام الدين مقصود اصلى من هم از مثنوى ، تنها تويى و بس .
اين مثنوى من چه از نظر اصول و چه از نظر فروع همه و همه وابستهء وجود تو است و تو خود آن را پذيرفتهاى .
آرى ، پناهگاه هيجان و تحرك روحى من لطف و امداد و سعادت بخشى تو است .
اين مثنوى در اصول و فروع پناهگاهى جز پرچم روح تو نمىشناسد .
آغاز ريشه هاى مثنوى از تو روييده و پايانش هم وجود نازنين تو خواهد بود .
اى شاه جهان و سلطان اقليم جان و ولى خدا ، اى حسام الدين ، عزت و اقبال مثنوى من بسته به پذيرش تو است و بس .
پيش تازان خردمند قافلهء بشرى در آن افق اعلى كه قرار گرفتهاند ، همهء نيك و بد و زشت و زيباها را مىپذيرند و مردودش نمىكنند .
حال كه نهال مثنوى با دست تو در مزرعهء معارف الهى كاشته شده است ، آبياريش كن و سر سبز و خرمش ساز ، تو كه موجب انبساط روانى و گشايش مثنوى بودهاى ، پس از اين هم هر گرهى كه در اين گشايش روى نمايد ، خود با دست حيات بخش و گره گشايت ، آن را بر طرف بساز . هدف اعلاى من از اين مثنوى لفظ بافى نبوده