( ( 806 ) ) اين تو كى باشى ، كه تو آن اوحدى
كه خوش و زيبا و سر مست خودى
تو آن موجود بىنظير هستى كه ذات تو خوش تو زيبا و مست « خود » است ، نه اين موجود طفيلى وابسته به ديگران تو -
( ( 807 ) ) مرغ خويشى صيد خويشى دام خوش
صدر خويشى فرض خويشى بام خويش
مگر روح تو آن حقيقت مجرد قائم به خويشتن نيست ؟ آرى -
( ( 808 ) ) جوهر آن باشد كه قائم با خود است
آن عرض باشد كه فرع او شدست
اگر تو همان حقيقت مجرد قائم به خويشتن هستى ، اگر تو واقعاً فرزند آدمى صفى الله هستى ، همه انسانهاى ديگر را در درونت جستجو كن ، چنان كه پدر تو آدم همه نسلهاى بىشمار خود را در « خود » داشت . تو در اين خم ناچيز كالبد طبيعى وابسته به ديگران چه مزيتى ديدهاى كه در اقيانوس بىكران روحت وجود ندارد ؟ به من بگو ببينم .
پايان قسمت اول از دفتر چهارم
پنجم شهريور ماه 1352