رد كردن معشوق عذر عاشق را و تلبيس او را در روى او ماليدن
( ( 320 ) ) در جوابش بر گشاد آن ماه لب
كه سوى ما روز و سوى توست شب
( ( 321 ) ) حيله هاى تيره اندر داورى
پيش بينايان چرا مىآورى ؟
( ( 322 ) ) هر چه در دل دارى از مكر و حيل
پيش ما پيداست چون روز اى دغل
( ( 323 ) ) گر بپوشيمش ز بنده پرورى
تو چرا بىرويى از حد مىبرى
( ( 324 ) ) از پدر آموز كادم در گناه
خوش فرود آمد به سوى پايگاه
( ( 325 ) ) چون بديد آن عالم الاسرار را
كرد ورد خويش استغفار را
( ( 326 ) ) بر سر خاكستر انده نشست
وز بهانه شاخ تا شاخى نجست
( ( 327 ) ) ربنا انا ظلمنا گفت و بس
چون كه جانداران بديد او پيش و پس
( ( 328 ) ) ديد جانداران پنهان هم چو جان
دور باش هر يكى تا آسمان
( ( 329 ) ) كه هلا پيش سليمان مور باش
تا بنشكافد تو را اين دور باش
( ( 330 ) ) جز مقام راستى يك دم مأيست
هيچ لالا مرد را چون چشم نيست
( ( 331 ) ) كور اگر از پند پالوده شود
هر دمى او باز آلوده شود
( ( 332 ) ) آدما تو نيستى كور از نظر
ليك إذا جاء القضاء عمى البصر
( ( 333 ) ) عمرها بايد به نادر گاه گاه
تا كه بينا از قضا افتد به چاه
( ( 334 ) ) كور را خود اين قضا همراه اوست
كه مر او را اوفتادن طبع و خوست
( ( 335 ) ) در حدث افتد نداند بوى چيست
از من است اين بوى باز آلودگيست
( ( 336 ) ) ور كسى بر وى كند مشكى نثار
هم ز خود داند نه از احسان يار
( ( 337 ) ) پس دو چشم دل كه آن هفتاد توست
پيش چشم حس كه خوشه چين اوست
( ( 339 ) ) اى دريغا ره زنان بنشسته اند
صد گره زير زبانم بسته اند
( ( 340 ) ) پاى بسته چون رود خوش راهوار
بس گران بنديست اين معذور دار