فهم كردن رسول عليه السلام ضمير اسيران را
( ( 4535 ) ) پس رسول آن گفتشان را فهم كرد
گفت آن خنده نبودم از نبرد
( ( 4536 ) ) مردهاند ايشان و پوسيدهء فنا
مرده كشتن نيست مردى پيش ما
( ( 4537 ) ) خود كىاند ايشان ؟ كه مه گردد شكاف
چون كه من پا بفشرم اندر مصاف
( ( 4538 ) ) آن گهى كازاد بوديد و مكين
من شما را بسته مىديدم چنين
( ( 4539 ) ) اى بنازيده به ملك و خانمان
نزد عاقل اشترى بر نردبان
( ( 4540 ) ) تا فتاده شخص را از بام طشت
پيش چشمم كل آت آت گشت
( ( 4541 ) ) بنگرم در غوره مىبينم عيان
بنگرم در نيست شىء بينم عيان
( ( 4542 ) ) بنگرم سرّ عالمى بينم نهان
آدم و حوا نرسته از جهان
( ( 4543 ) ) من شما را وقت ذرّات الست
ديدهام پا بسته و منكوس و پست
( ( 4544 ) ) از حدوث آسمان بىعمد
آن چه دانسته بُدم افزون نشد
( ( 4545 ) ) من شما را سر نگون مىديده ام
پيش از آن كز آب و گل باليده ام
( ( 4546 ) ) نو نديدم تا كنم شادى بدان
اين همىديدم در آن اقبالتان
( ( 4547 ) ) بستهء قهر خفى آن گه چه قهر
قند مىخورديد و در وى درج زهر
( ( 4548 ) ) اين چنين قندى پر از زهر ار عدو
خوش بنوشد چت حسد آيد بر او ؟
( ( 4549 ) ) با نشاط آن زهر مىكرديد نوش
مرگتان خفيه گرفته هر دو گوش
( ( 4550 ) ) من نمىكردم غزا از بهر آن
تا ظفر يابم فرو گيرم جهان
( ( 4551 ) ) كاين جهان جيفه ست و مردار و رخيص
بر چنين مردار چون باشم حريص
( ( 4552 ) ) سگ نيم تا پرچم مرده كنم
عيسىام آيم كه تا زنده اش كنم
( ( 4553 ) ) ز ان همىكردن صفوف جنگ چاك
تا رهانم مر شما را از هلاك
( ( 4554 ) ) ز ان نمىبرّم گلوهاى بشر
تا مرا باشد كر و فرّ و حشر
( ( 4555 ) ) ز ان همىبرّم گلويى چند تا
ز ان گلوها عالمى يابد رها
( ( 4556 ) ) كه شما پروانه وار از جهل خويش
پيش آتش مىكنيد اين جمله كيش