( ( 2228 ) ) عشقها با دُمّ خود بازند كين
مىرهاند جان ما را از كمين
از ضلالت بوسه ها بر دم دهند
رقص گيرند وز شادى بر جهند
( ( 2229 ) ) روبها ، پا را نگه دار از حجر
پا چو نبود دم چسود اى خيره سر
( ( 2230 ) ) ما چو روباهان و پاى ما كرام
مىرهاندمان ز صد گون انتقام
( ( 2231 ) ) حيلهء باريك ما چون دمّ ماست
عشقها بازيم با دم چپ و راست
( ( 2232 ) ) دم بجنبانيم ز استدلال و مكر
تا كه حيران ماند از ما زيد و بكر
( ( 2233 ) ) طالب حيرانى خلقان شديم
دست طمع اندر الوهيت زديم
( ( 2234 ) ) تا به افسون مالك دنيا شديم
اين نمىبينيم ما كاندر گويم
( ( 2235 ) ) در گوىّ و در چهى اى قلتبان
دست وادار از سبال ديگران
( ( 2236 ) ) چون به بستانى رسى زيبا و خوش
بعد از آن دامان خلقان را بكش
( ( 2237 ) ) اى مقيم حبس چار و پنچ و شش
نغز جايى ؟ ديگران را هم بكش
( ( 2238 ) ) اى چو خر بنده حريف كون خر
بوسه گاهى يافتى ؟ ما را ببر
( ( 2239 ) ) چون ندادت بندگى دوست دست
ميل شاهى از كجايت خاسته است
( ( 2240 ) ) در هواى آن كه گويندت زهى
بستهاى بر گردن جانت زهى
( ( 2241 ) ) روبها ، اين دمّ حيلت را بهل
وقف كن دل بر خداوندان دل
( ( 2242 ) ) در پناه شير كم نايد كباب
روبها تو سوى جيفه كم شتاب
( ( 2243 ) ) تو دلا منظور حق آن گه شوى
كه چو جزوى سوى كلّ خود روى
( ( 2244 ) ) حق همىگويد نظرمان بر دل است
نيست بر صورت كه آن آب و گل است
( ( 2245 ) ) تو همىگويى مرا دل نيز هست
دل فراز عرش باشد نى به پست
( ( 2246 ) ) در گل تيره يقين هم آب هست
ليك ز ان آبت نشايد آب دست
( ( 2247 ) ) ز انكه گر آب است مغلوب گل است
پس دل خود را مگو كاين هم دل است
( ( 2248 ) ) آن دلى كز آسمانها برتر است
آن دل ابدال يا پيغمبر است
( ( 2249 ) ) پاك گشته آن ز گل صافى شده
در فزونى آمده وافى شده
( ( 2250 ) ) ترك گل كرده سوى بحر آمده
رسته از زندان گل بحرى شده
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 512
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٢