( ( 2251 ) ) آب ما محبوس گل مانده است هين
بحر رحمت ، جذب كن ما را ز طين
( ( 2252 ) ) بحر گويد من تو را در خود كشم
ليك مىلافى كه من آب خوشم
( ( 2253 ) ) لاف تو محروم مىدارد تو را
ترك آن پنداشت كن در من در آ
( ( 2254 ) ) آب گل خواهد كه در دريا رود
گل گرفته پاى او را مىكشد
( ( 2255 ) ) گر رهاند پاى خود از دست گل
گل بماند خشك و او شد مستقل
( ( 2256 ) ) آن كشيدن چيست از گل آب را
جذب تو نقل و شراب ناب را
خواه باغ و مركب و تيغ و مِجَن
خواه ملك و خانه و فرزند و زن
( ( 2258 ) ) هر يكى ز انها تو را مستى كند
چون نيابى آن خمارت نشكند
( ( 2259 ) ) اين خمار غم دليل آن شدست
كه بدان مفقود مستىات به دست
( ( 2260 ) ) جز به اندازه ضرورت زين مگير
تا نگردد غالب و بر تو امير
( ( 2261 ) ) سر كشيدى تو كه من صاحب دلم
حاجت غيرى ندارم واصلم
( ( 2262 ) ) آن چنان كه آب در گل سر كشد
كه منم آب و چرا جويم مدد
( ( 2263 ) ) دل تو اين آلوده را پنداشتى
لاجرم دل ز اهل دل برداشتى
( ( 2264 ) ) خود روا دارى كه آن دل باشد اين
كه بود در عشق شير و انگبين ؟
( ( 2265 ) ) لطف شير و انگبين عكس دل است
هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است
( ( 2266 ) ) پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايهء دل چون بود دل را غرض ؟
( ( 2267 ) ) آن دلى كاو عاشق مال است و جاه
يا زبون اين گل و آب سياه
( ( 2268 ) ) يا خيالاتى كه در ظلمات او
مىپرستدشان براى گفتگو
( ( 2269 ) ) دل نباشد غير آن درياى نور
دل نظرگاه خدا آن گاه كور ؟
( ( 2270 ) ) نى دل اندر صد هزاران خاص و عام
در يكى باشد كدام است آن كدام ؟
( ( 2271 ) ) ريزهء دل را بهل دل را بجو
تا شود آن ريزه چون كوهى ازو
( ( 2272 ) ) دل محيط است اندر اين خطهء وجود
زر همىافشاند از احسان و جود
( ( 2273 ) ) از سلام حق سلامتها نثار
مىكند بر اهل عالم ز اختيار
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 513
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٣