( ( 2098 ) ) آن چه مىگويم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
براى يك مغز انديشمند ، پيدا نكردن شخصى كه افكار او را بفهمد واقعاً ناراحت كننده و شكنجه آور است
چه بسا افراد انديشمند كه واقعاً توشه هاى زيادى از دانش و بينش اندوختند و در گوشهاى از زمانشان سر به زانو نهاده كسى را پيدا نكردند كه اندوخته هاى خود را با آنان در ميان بگذارند .
ممكن است بگوييد : آدم رشد يافته كه به سرمايهء كلانى از جهان بينى و خدا يا بى رسيد ، گنجايش روحى مناسب را هم به دست مىآورد كه مانع از انفجار و ناراحتىهايش بوده باشد ، در نتيجه غصه و اندوهى به خود راه نمىدهد كه چرا افرادى پيدا نمىشوند كه با آن گونه افراد دمسازى داشته باشند .
اين مطلب از يك جهت صحيح و از جهت ديگر صحيح نيست ، آن جهت صحيحش اين است كه هر اندازه كه يك انسان در راه تكامل پيشتر مىرود ، به همان اندازه موجوديت روحى او گسترش پيدا كرده و هر موقعيت تازهاى را كه در قلمرو و معرفت و سلوك مىآورد ، انسان تازهاى مىشود كه مزاياى موقعيت تازه را مانند تنفس يك امر ضرورى تلقى مىكند . اما از جهت ديگر كه صحيح نيست ، اين است كه مقتضاى وصول به مقامات عاليهء معرفت كه توام با پيش رفت شخصيت انسانى بوده باشد . اين است كه تشنگى روح ديگران را به معرفت ، بيشتر و عميق تر احساس مىكند و اين حقيقت را در مىيابد كه در صعود به قلهء معرفت بقيهء كاروانيان بشر نيز با او مشتركند و دخالت آنان در هدف كلى هستى كمتر از دخالت خود او نيست .
نيز مىداند كه در صعود به قلهء معرفت پاهاى لنگ زياد است ، هر چند بتواند در اين راه از دست مردم لنگ و ناتوان را بگيرد ، به همان اندازه بار خود را سبكتر كرده است .