طبيعى « فقط به دنبال آرمانها مىرويم و نيروى بىنهايت شخصيت خويش را در آنها مستهلك مىسازيم و با دست خالى و دلى پر از كينه به آن آرمانها بر مىگرديم .
اما در امور مطلوب طبيعى و غريزى حيوانى ، اين اصل در هنگام افراط و تفريط به خوبى نمودار مىشود .
غريزهء جنسى را به جاى بهره بردارى قانونى - انسانى ، ببازى مىگيرد ، اين بازى گرفتنها منجر به انحراف گشته ، وضع طبيعى غريزه پست و محقر و بىارزش جلوه نموده ، مغز چنين فردى حتى تنها به بازيگرى بىلذت با آن غريزه قناعت مىورزد گاهى هم عوامل محاسبه ناشده و به اصطلاح قضاى الهى است كه انسان در جستجوى مطلوبى همان مطلوب را از دست مىدهد ، يعنى جستجوى انسان را عواملى توجيه مىكند كه ناگهان مىبيند : در ضد مطلوب غوطه ور گشته است .
اسكنجبينها صفرا مىآورد و روغنهاى بادام خشكى مزاج توليد مىكند و به قول جلال الدين براى اشباع شكم به سوى دانهاى مىپرد و نمىداند كه همان دانه دام اوست .
تفسير ابيات
در همان كهسار كه درويش فقير خلوت كرده بود ، بيش از بيست دزد آمده ، اموالى را كه بسرقت برده بودند ميان خود تقسيم مىكردند ، كار آگاه داروغه را از محل دزدان آگاه ساخته بود مأمورين داروغه عازم كهسار گشته و همهء دزدان را گرفتند و دست و پايشان را بستند . سپس دستور دادند جلاد دست و پاى آنان را به طور خلاف ( پاى چپ و دست راست يا بالعكس ، ) ببرند ، غوغايى بر پا شده بود و در آن غوغا از روى اشتباه دست زاهد بىنوا هم بريده شد ، مىخواستند پايش را هم قطع كنند ، ناگهان سوار بر گزيدهاى مىرسد و بر مأمور فرياد مىزند كه : اى سگ ، ديده بگشا و ببين پاى چه كسى را قطع مىكنى اين مرد از اولياء الله است ، چرا دستش را بريدى ؟ مأمور جامه بر تن مىدرد و مىرود و داروغه را اطلاع مىدهد .
داروغه با سرعت به كهسار مىآيد و بناى پوزش طلبى از درويش مىگذارد و