تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦

متهم كردن آن شيخ با دزدان و بريدن دستش را

( ( 1678 ) ) بيست از دزدان بُدند آن جا و بيش بخش مىكردند مسروقات خويش ( ( 1679 ) ) شحنه را غمّاز آگه كرده بود مردم و شحنه در افتادند زود شحنه حالى عزم آن كهسار كرد جمله را بگرفت و بست آن شير مرد پس بفرمود از غضب جلاد را دست و پاى هر يك از تن كن جدا ( ( 1680 ) ) هم بدان جا پاى چپ و دست راست جمله ببريدند و غوغايى بخاست ( ( 1681 ) ) دست زاهد هم بريده شد غلط پاش را مىخواست هم كردم سقط ( ( 1682 ) ) در زمان آمد سوارى بس گزين بانگ بر زد بر عوان كاى سگ ببين ( ( 1683 ) ) اين فلان شيخ است و ابدال خدا دست او را تو چرا كردى جدا ( ( 1684 ) ) آن عوان بدريد جامه تيز رفت پيش شحنه داد آگاهيش تفت ( ( 1685 ) ) شحنه آمد پا برهنه عذر خواه كه ندانستم خدا بر من گواه ( ( 1686 ) ) هين بحل كن مر مرا زين كار زشت اى كريم و سرور اهل بهشت ( ( 1687 ) ) گفت مىدانم سبب اين نيش را مىشناسم من گناه خويش را ( ( 1688 ) ) من شكستم حرمت ايمان او پس يمينم برد دادستان او ( ( 1689 ) ) من شكستم عهد و دانستم بد است تا رسيد آن شومى جرأت بدست ( ( 1690 ) ) دست ما و پاى ما و مغز و پوست باد اى والى فداى حكم دوست ( ( 1691 ) ) قسم من بود اين تو را كردم حلال تو ندانستى تو را نبود و بال ( ( 1692 ) ) آن كه او دانست او فرمان رواست با خدا سامان پيچيدن كراست ( ( 1694 ) ) اى بسا مرغا ز معده وز مغص بر كنار بام محبوس قفص ( ( 1693 ) ) اى بسا مرغى پريده دانه جو كه بريده حلق او هم حلق او ( ( 1695 ) ) اى بسا ماهى در آب دور دست گشته از حرص گلو مأخوذ شست ( ( 1696 ) ) اى بسا مستور در پرده بده شومى فرج و گلو رسوا شده