متهم كردن آن شيخ با دزدان و بريدن دستش را
( ( 1678 ) ) بيست از دزدان بُدند آن جا و بيش
بخش مىكردند مسروقات خويش
( ( 1679 ) ) شحنه را غمّاز آگه كرده بود
مردم و شحنه در افتادند زود
شحنه حالى عزم آن كهسار كرد
جمله را بگرفت و بست آن شير مرد
پس بفرمود از غضب جلاد را
دست و پاى هر يك از تن كن جدا
( ( 1680 ) ) هم بدان جا پاى چپ و دست راست
جمله ببريدند و غوغايى بخاست
( ( 1681 ) ) دست زاهد هم بريده شد غلط
پاش را مىخواست هم كردم سقط
( ( 1682 ) ) در زمان آمد سوارى بس گزين
بانگ بر زد بر عوان كاى سگ ببين
( ( 1683 ) ) اين فلان شيخ است و ابدال خدا
دست او را تو چرا كردى جدا
( ( 1684 ) ) آن عوان بدريد جامه تيز رفت
پيش شحنه داد آگاهيش تفت
( ( 1685 ) ) شحنه آمد پا برهنه عذر خواه
كه ندانستم خدا بر من گواه
( ( 1686 ) ) هين بحل كن مر مرا زين كار زشت
اى كريم و سرور اهل بهشت
( ( 1687 ) ) گفت مىدانم سبب اين نيش را
مىشناسم من گناه خويش را
( ( 1688 ) ) من شكستم حرمت ايمان او
پس يمينم برد دادستان او
( ( 1689 ) ) من شكستم عهد و دانستم بد است
تا رسيد آن شومى جرأت بدست
( ( 1690 ) ) دست ما و پاى ما و مغز و پوست
باد اى والى فداى حكم دوست
( ( 1691 ) ) قسم من بود اين تو را كردم حلال
تو ندانستى تو را نبود و بال
( ( 1692 ) ) آن كه او دانست او فرمان رواست
با خدا سامان پيچيدن كراست
( ( 1694 ) ) اى بسا مرغا ز معده وز مغص
بر كنار بام محبوس قفص
( ( 1693 ) ) اى بسا مرغى پريده دانه جو
كه بريده حلق او هم حلق او
( ( 1695 ) ) اى بسا ماهى در آب دور دست
گشته از حرص گلو مأخوذ شست
( ( 1696 ) ) اى بسا مستور در پرده بده
شومى فرج و گلو رسوا شده