« هملت - بگذار آهوى زخم خورده برود و مويه سر دهد ، و گوزن آسيب نديده بازى و نشاط كند زيرا ، هنگامى كه برخى در خوابند برخى ديگر بايد بيدار بمانند : چرخ روزگار بر اين نمط مىگردد . » ( 1 ) « شاه - . . . اوه تبه كارى من پليد است و آسمان را به گندمى آلايد ، نخستين و كهنترين لعنى كه نازل شد بر آن سنگينى مىكند : كشتن برادر با آن كه دلم سخت مشتاق است ، از دعا كردن عاجزم ، گناه من كه به نيرو فزونتر است ، نيت نيرومند مرا از پاى در مىآورد ، و من مانند كسى كه دو كار در پيش دارد به جاى آن كه از يكى آغاز كند ، در ترديد مىمانم و هر دو را به دست غفلت مىسپارم . ولى ، اگر هم اين دست نفرين شده از خون برادر آستر يافته باشد ، باز آيا در آسمانهاى رحمت چندان باران نيست كه آن را بشويد و به سفيدى برف گرداند ؟ بخشايش جز اين به چه كار مىآيد كه رو در رو در چهرهء گناه بنگرد ؟ و در دعا مگر جز اين نيروى دوگانه چيزى هست كه ما را در پرتگاه گناه نگه دارد ، يا پس از ارتكاب موجب آموزش گردد ؟ پس من مىتوانم سر به آسمان بردارم ، گناهم شسته خواهد شد . ولى ، آه چه دعايى شايستهء حال من تواند بود ؟ » قتل شنيع مرا بر من ببخش » نه اين ممكن نيست ، زيرا من همچنان از ثمرات قتل كه انگيزهء من در اين كار بود ، يعنى از تاج شاهى و اقتدار و شهبانوى خود برخوردارم . آيا مىتوان بخشوده شد و باز در مصاحبت جنايت بود ؟ اين شيوهء پوسيدهء اين جهان است كه دست زر اندود جنايت عدالت را كنار مىزند و چه بسا كه بخشايش قانون با همان سود حاصل از تبه كارى خريدارى مىشود ولى در آن بالا كار از قرار ديگرى است ، آن جا فريب و دغل نيست ، هر عملى آن جا با خصلت راستين خود حاضر است و ما ناگزيريم در برابر چهرهء بر آشفتهء گناهان خود در پى تبرئهء خويش بر آييم .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 63
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٣
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 122 و 123 . .