تو خيال مىكنى اين حرف را كه مىزنم افسانه پردازى است ؟ نه هرگز ، مردان كار به خوبى مىدانند كه من وصف حال واقعى و بيان حضور در پيشگاه يار را توضيح مىدهم .
آن مرد زشت و حق ناشناس كه قرآن را افسانه و اساطير مىناميد از نفاق بود . [ چند بيت بعدى با ابيات قبلى تقريباً بىرابطه به نظر مىآيد و براى ايجاد ارتباط ميان آنها دقت زيادى لازم است ] .
در قلمرو ما وراى طبيعت كه جايگاه تشعشع انوار الهى است ، زمان با تمام خصوصيات و گذشته و حال و آينده اش دامن بر مىچيند و از بين مىرود . اين زمان و قطعات و عوارضش مربوط به ساختمان مغز تست كه يك حقيقت را متعدد نشان مىدهد .
[ مباحث مربوط به زمان و سازندگى ذهنى انسانى در بارهء آن ، در مجلدات پيشين بحث شده است ، مراجعه شود ] .
يك حقيقت با داشتن جهات گوناگون به نظر متعدد مىرسد ، مثلًا يك انسان معين پدر كسى است و پسر كسى ديگر .
زيد كه به بالاى بام رفته است ، بام زير پاى او قرار دارد ، اما عمرو كه در اطاق است ، همان بام بالاى سر او است ، اما سقف و بام يك حقيقت بيش نيست ، اين وحدت با تعدد اعتبارى را كه گفتيم ، فقط به عنوان مثال است و نمىتواند واقعيت وحدت الهى و كثرات هستى را توضيح بدهد ، همواره سخن كهنهء جلوه گاه ماده از ابراز معناى نو عاجز است .
پايان قسمت اول از دفتر سوم
21 / 3 / 1351
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 662
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٦٢