تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
( ( 1035 ) ) مردم هنگامه افزونتر شود كديه و توزيع نيكوتر رود ( ( 1036 ) ) جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه كرده پشت پا بر پشت پا ( ( 1037 ) ) مرد را از زن خبر نى ز ازدحام رفته در هم چون قيامت خاص و عام ( ( 1038 ) ) چون همى حراقه جنبانيد او مىكشيدند اهل هنگامه گلو ( ( 1039 ) ) اژدها كز زمهرير افسرده بود زير صد گونه پلاس و پرده بود ( ( 1040 ) ) بسته بودش با رسنهاى غليظ احتياطى كرده بودش آن حفيظ ( ( 1041 ) ) در درنگ و اتفاق انتظار وز هياهو و فغان بىشمار ( ( 1042 ) ) آفتاب گرم سيرش گرم كرد رفت از اعضاى او اخلاط سرد ( ( 1044 ) ) خلق را از جنبش آن مرده مار گشتشان آن يك تحيّر صد هزار ( ( 1045 ) ) با تحيّر نعره ها انگيختند جملگان از جنبشش بگريختند ( ( 1046 ) ) مىشكست آن بند با بانگ بلند هر طرف مىرفت چاقا چاق بند ( ( 1047 ) ) بندها بگسست و بيرون شد ز زير اژدهاى زشت غرّان همچو شير ( ( 1048 ) ) در هزيمت بس خلايق كشته شد از فتاده كشتگان صد پشته شد ( ( 1049 ) ) مارگير از ترس بر جا خشك گشت كه چه آوردم من از كهسار و دشت ( ( 1050 ) ) گرگ را بيدار كرد آن كور ميش رفت نادان سوى عزرائيل خويش ( ( 1051 ) ) اژدها يك لقمه كرد آن گيج را سهل باشد خون خورى حجّيج را ( ( 1052 ) ) خويش را بر استنى پيچيد و بست استخوان خورده را در هم شكست شهر خالى گشت و اژدرها براند سوى كُه گرد از بيابان بر فشاند ( ( 1053 ) ) نفست اژدرهاست او كى مرده است از غم بىآلتى افسرده است ( ( 1054 ) ) گر بيابد آلت فرعون او كه به امر او همىرفت آب جو ( ( 1055 ) ) آن گهان بنياد فرعونى كند راه صد موسى و صد هارون زند ( ( 1056 ) ) كرمك است اين اژدها از دست فقر پشه‌اى گردد ز مال و جاه صقر