( ( 1014 ) ) كوه ها هم لحن داودى شود
آهن اندر كفّ او مومى بود
( ( 1015 ) ) باد حمّال سليمانى شود
بحر با موسى سخندانى شود
( ( 1016 ) ) ماه با احمد اشارت بين شود
نار ابراهيم را نسرين شود
( ( 1017 ) ) خاك قارون را چو مارى در كشد
استن حنّانه آيد در رشد
( ( 1018 ) ) سنگ احمد را سلامى مىكند
كوه يحيى را پيامى مىكند
جملهء ذرّات عالم در نهان
با تو مىگويند روزان و شبان
( ( 1019 ) ) ما سميعيم و بصيريم و هُشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم
( ( 1020 ) ) چون شما سوى جمادى مىرويد
محرم جان جمادان چون شويد
( ( 1021 ) ) از جمادى ، در جهان جان رويد
غلغل اجزاى عالم بشنويد ؟
( ( 1022 ) ) فاش تسبيح جمادات آيدت
وسوسهء تأويلها بربايدت
( ( 1023 ) ) چون ندارد جان تو قنديلها
بهر بينش كردهاى تأويلها
دعوى ديدن خيال عار بود
بلكه مر بيننده را ديوار بود
( ( 1024 ) ) كه غرض تسبيح ظاهر كى بود
دعوى ديدن خيال و غى بود
( ( 1025 ) ) بلكه مر بيننده را ديدار آن
وقت عبرت مىكند تسبيح خوان
( ( 1026 ) ) پس چو از تسبيح يادت مىدهد
آن دلالت همچو گفتن مىبود
( ( 1027 ) ) اين بود تأويل اهل اعتزال
واى آن كس كو ندارد نور حال
( ( 1028 ) ) چون ز خس بيرون نيامد آدمى
باشد از تصوير غيبى اعجمى
( ( 1029 ) ) اين سخن پايان ندارد مارگير
مىكشد آن مار را با صد زحير
( ( 1030 ) ) تا به بغداد آمد آن هنگامه خواه
تا نهد هنگامهاى بر چار راه
( ( 1031 ) ) بر لب شط مرد هنگامه نهاد
غلغله در شهر بغداد اوفتاد
( ( 1032 ) ) مارگيرى اژدها آورده است
بو العجب نادر شكارى كرده است
( ( 1033 ) ) جمع آمد صد هزاران خام ريش
صيد او گشته چو او از ابلهيش
حلقه گرد او چو زر گرد عريش
همچنان كه بت پرستان بر كشيش
( ( 1034 ) ) منتظر ايشان و او هم منتظر
تا كه جمع آيند خلق منتشر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 498
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٩٨