تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
( ( 1014 ) ) كوه ها هم لحن داودى شود آهن اندر كفّ او مومى بود ( ( 1015 ) ) باد حمّال سليمانى شود بحر با موسى سخندانى شود ( ( 1016 ) ) ماه با احمد اشارت بين شود نار ابراهيم را نسرين شود ( ( 1017 ) ) خاك قارون را چو مارى در كشد استن حنّانه آيد در رشد ( ( 1018 ) ) سنگ احمد را سلامى مىكند كوه يحيى را پيامى مىكند جملهء ذرّات عالم در نهان با تو مىگويند روزان و شبان ( ( 1019 ) ) ما سميعيم و بصيريم و هُشيم با شما نامحرمان ما خامشيم ( ( 1020 ) ) چون شما سوى جمادى مىرويد محرم جان جمادان چون شويد ( ( 1021 ) ) از جمادى ، در جهان جان رويد غلغل اجزاى عالم بشنويد ؟ ( ( 1022 ) ) فاش تسبيح جمادات آيدت وسوسهء تأويلها بربايدت ( ( 1023 ) ) چون ندارد جان تو قنديلها بهر بينش كرده‌اى تأويلها دعوى ديدن خيال عار بود بلكه مر بيننده را ديوار بود ( ( 1024 ) ) كه غرض تسبيح ظاهر كى بود دعوى ديدن خيال و غى بود ( ( 1025 ) ) بلكه مر بيننده را ديدار آن وقت عبرت مىكند تسبيح خوان ( ( 1026 ) ) پس چو از تسبيح يادت مىدهد آن دلالت همچو گفتن مىبود ( ( 1027 ) ) اين بود تأويل اهل اعتزال واى آن كس كو ندارد نور حال ( ( 1028 ) ) چون ز خس بيرون نيامد آدمى باشد از تصوير غيبى اعجمى ( ( 1029 ) ) اين سخن پايان ندارد مارگير مىكشد آن مار را با صد زحير ( ( 1030 ) ) تا به بغداد آمد آن هنگامه خواه تا نهد هنگامه‌اى بر چار راه ( ( 1031 ) ) بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد ( ( 1032 ) ) مارگيرى اژدها آورده است بو العجب نادر شكارى كرده است ( ( 1033 ) ) جمع آمد صد هزاران خام ريش صيد او گشته چو او از ابلهيش حلقه گرد او چو زر گرد عريش همچنان كه بت پرستان بر كشيش ( ( 1034 ) ) منتظر ايشان و او هم منتظر تا كه جمع آيند خلق منتشر