مستى بز از ديدن ماده و جستن او به كوه مقابل
( ( 808 ) ) آن بز كوهى بر آن كوه بلند
بر دَوَد از بهر خوردى بىگزند
( ( 809 ) ) تا علف چيند ببيند ناگهان
بازى ديگر ز حكم آسمان
( ( 810 ) ) بر كُهى ديگر بر اندازد نظر
ماده بز بيند بر آن كوه دگر
( ( 811 ) ) چشم او تاريك گردد در زمان
بر جهد سر مست زين كُه تا بدان
( ( 812 ) ) آن چنان نزديك بنمايد و را
كه دويدن گرد بالوعه سرا ( 1 ) ( ( 813 ) ) آن هزاران گز دو گز بنمايدش
تا ز مستى ميل جستن آيدش
( ( 814 ) ) چون كه بجهد در فتد اندر ميان
در ميان هر دو كوه بىامان
( ( 815 ) ) او ز صيادان به كه بگريخته
خود پناهش خون او را ريخته
( ( 816 ) ) شسته صيادان ميان آن دو كوه
انتظار اين قضاى با شكوه
( ( 817 ) ) باشد اغلب صيد اين بز اين چنين
ور نه چالاك است و چست و خصم بين
( ( 818 ) ) رستم ار چه با سر و سبلت بود
دام پا گيرش يقين شهوت بود
( ( 819 ) ) همچو من از مستى شهوت ببر
مستى شهوت ببين اندر شتر
( ( 820 ) ) باز اين مستى و شهوت در جهان
پيش مستىّ ملك دان مستهان
( ( 821 ) ) مستى آن مستى اين بشكند
او به شهوت التفاتى كى كند ؟
( ( 822 ) ) آب شيرين تا نخوردى آب شور
خوش نمايد چون درون ديده نور
( ( 823 ) ) قطرهاى از باده هاى آسمان
بر كند جان را ز مىوز ساقيان
( ( 824 ) ) تا چه مستىها بود املاك را
وز جلالت روحهاى پاك را
( ( 825 ) ) كه ببويى دل بدان مىبسته اند
خمّ بادهء اين جهان بشكسته اند
( ( 826 ) ) جز مگر آنها كه نوميدند و دور
همچو كفار نهفته در قبور
هامش
( 1 ) بالوعه چاه خانگى را مىگويند كه براى ريختن آب شستشوى لباس و ساير چيزهايى از اين قبيل مىسازند . .