تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
توقف شهرى با فرزندانش در مقابل در روستايى نه از غفلت و نادانى بود و نه از نفهمى ، بلكه روى همان اصل اضطرار بود كه راد مردان را به همنشينى با تبه كاران وادار مىكند و گرسنه را به خوردن لاشهء پليد . هر روز و شب كه روستايى از خانه بيرون مىآمد يا به خانه بر مىگشت ، شهرى بىنوا با احترام به او سلام مىكرد و خود را معرفى مىنمود . روستايى با تمام پر رويى مىگفت : باشد كه تو فلان كسى ، به من چه ربط دارد كه تو آدم پليدى يا دمساز مردان پاكى . [ دست از سر من بردار و بگذار به حال خود باشم ] من روز و شب در كارگاه صنع الهى مبهوت و حيرانم من نمىتوانم توجهى به تو داشته باشم من حتى آگاهى از خويشتن هم ندارم به طور كلى من از هستى اثرى به مقدار سر مويى هم نمىبينم . سرتاسر هوش من آگاهى از غير حق ندارد دل من چيزى به جز الله نمىشناسد . بىنوا شهرى فلك زده ، مىگويد : اين روز تيرهء من برستاخيز مىماند كه انسان از برادرش فرار مىكند . دوباره ، سه باره بىنوا شهرى توضيح مىداد كه من همان شخصم كه تو غذاها از سفرهء من خورده‌اى ، فراموش كرده‌اى كه در فلان روز چه متاع پر ارزشى براى تو خريدم و تحفه دادم ؟ مگر ما با يكديگر الفت و اجتماع نداشتيم مگر ساليان دراز مهمان من نبودى ؟ مگر از احسان بىكران من برخوردار نگشتى ؟ راز مهر و محبت ما به هيچ كس پوشيده نيست ، گلوى تو كه ساليان دراز نعمتهاى گوناگون مرا بلعيده است ، همسايهء روى تست . روى انسانى بايستى با لذت بردن ذايقه از خوردنى و فرو دادن گلو آن خوردنى را ، شرم و حيايى داشته باشد . [ روستايى حتى در مقابل گفته هاى شهرى بانديشه هم فرو نمىرفت ، تحول روانى و فكرى هم در خود راه نمىداد ] مىگفت : اين خرافات و مزخرفات را كنار بگذار ، من نه تو را نمىشناسم ، نه نامت به گوشم آشنا است و نه از وطن و ديارت اطلاعى دارم