آن تير و كمان را هم كه مىگويى به من بسپار ، شب را نمىخوابم و درختان انگور تو را پاسبانى خواهم كرد و اگر سر و كلهء گرگ پيدا شود با تير از پايش در خواهم آورد . براى خدا اى آدم دو دل مگذار امشب باران از بالا و گل از زير پا زندگىام را تيره و تار بسازد .
روستايى گوشهء باغ را خالى كرد و شهرى در آن جاى تنگ با عيال و فرزندانش مانند ملخها به روى همديگر سوار مىگشتند .
همهء لحظات و دقايق شب را تا صبح خدا خدا مىگفتند و به سزاوار بودن خود به آن مصيبت اعتراف مىكردند .
آرى اين است سزاى كسى كه با مردم پست همنشين گردد و با نامردان از روى جوانمردى به پيوندد .
اين است سزاى كسى كه با طمع خام ، خدمت خاك پاى راد مردان را ترك كند . ليسيدن خاك پاى پاكان اولاد آدم و در و ديوارشان بهتر است از مردم عامى و گلزار و بوستانشان . اگر غلام حلقه به گوش يك مرد روشن دل شوى ، بهتر از آن است كه بر تارك شاهان بنشينى .
اى پيك راه خدا اين پادشاهان كه از خاك بر آمده و در روى خاك مىغلطند و خاك مىخورند و خاك مىخورند جز بانگ دهل چيز ديگرى نيستند .
اين شهريان به اصطلاح اجتماع ديده و تمدن يافته چه موجوداتى هستند كه روستاييان چه باشند .
شهريان ره زنان روح يكديگر ، روستاييان گيج و راكدند . آرى اين است سزاى كسى كه بانگ غول را مىشنود و بدون مراجعه به عقل و خرد به دنبالش حركت مىكند ، پس از اين يافتن پشيمانى حتى از اعماق قلب چه سودى خواهد داشت .
شهرى بىنوا تير و كمان به دست ، همه شب را در جستجوى گرگ به اين سو و آن سو مىرفت .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 400
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠٠