شب پنجم غرش ابرهاى متراكم در فضا طنين انداخت و باد و باران خود آسمان را هم به شگفتى وادار ساخت .
حادثهاى چنين تلخ و ناگوار ، كارد بران خود را تا استخوان شهرى بىچاره فرو برد ، حلقه بر در خانهء روستايى زد و گفت : آقا را بخوانيد بيايد ، تقاضايى داريم روستايى سر از در بيرون آورده مىگويد : آقاى عزيز جان پدر چه مىخواهى ؟ خواجهء شهرى مىگويد : من حقوق زيادى به گردن تو دارم ، همهء آنها را ناديده مىگيرم ، من و فرزندان و همسرم در اين پنج شب مشقت و ناراحتى پنج ساله را متحمل شدهايم ، ما در اين سرما و گرما مشغول جان كندن هستيم ، چرا اين قدر جور و جفا براى ما روا مىدارى ؟ ظلم و تعدى از خويش و دوست تلختر و جان گزاتر از بيگانگان است ، زيرا دوست و خويش هرگز احتمال نمىدهد كه يار و پيوستهء خويشاوندى در باره اش بد انديش و ستمكار باشد . وضع روانى پديده عادت بسيار ريشه دار است ، وقتى كه خلاف آن را مىبيند به شدت ناراحت مىشود ، زيرا ناگوارىهاى بشرى اغلب ناشى از شكستن و مختل شدن عادتهايى است كه بشر با آن خو گرفته است .
اگر اى حق ناشناس نامهربان خونم را بريزى حلالت مىكنم ، اما حالا كه كشتن ما بر تو شايسته مىنمايد براى نجات دادن ما [ حد اقل زندگى ] در راه خدا و براى توشهء آخرت گوشهاى از خانه ات را در اختيار ما بگذار ، باشد كه امشب كشتى شكستهء خود را از گرداب مهمان نوازى تو به ساحل بامداد برسانيم .
[ روستايى سر مىجنبانيد و چشمهايش را در آسمان و زمين و هيكل شهرى بىنوا به جولان انداخت و رو به طرف باغ نموده با دستش انتهاى باغ را به شهرى نشان داد كه برود و در آن جا بايستد و مراقب درندگان شود ، اگر گرگى آمد ، فورا آن را از پاى در آورد .
اگر ميل كار و خدمت دارى ، برو همان گوشه ، كار باغبان را انجام بده و الا خواهشمندم بفرماييد به هر جا كه مىخواهيد برويد [ شهرى در آن شب پر حادثهء تلخ پيش نهاد روستايى را پذيرفته ] - مىگويد - من آمادهء خدمتم ، تو جايى به من بده و
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 399
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٩