آن بىچاره غافل كه خود اسير و گرفتار گرگ بود ، دنبال گرگ مىگشت [ عيال و فرزندان آن بىچاره در چه حال بودند ؟ بدان جهت كه وضع روانى آنها گرگ زده بود ، لذا ] - هر پشه و كيكى براى آنان مانند گرگى بود كه هر لحظه جراحتى به آنان وارد مىساخت ، آن حالت گرگ زدگى امان نمىداد كه آن پشه ها و حشرات را از خود دور نمايند . ناگهان حيوانى شبيه به گرگ از فراز تپهاى نمودار شد ، شهرى كمان كشيده و تيرى به سوى آن حيوان پرتاب كرد و حيوان به زمين در غلطيد ، در موقع افتادن بادى از حيوان در آمد ، [ گويا باد صداى بلند داشت ] كه روستايى را به هاى هوى و اضطراب انداخت ، نزد شهرى آمد و گفت : ناجوانمرد ، اين حيوان را كه زدى كره خر من است شهرى گفت : نه آقاى روستايى ، اشتباه مىكنى ، اين همان گرگ اهريمن است كه مىبايست از پايش در آوريم .
دقت كن ، تمام شكل گرگى در آن آشكار است ، اين همان گرگ است كه زدهام . روستايى مىگويد : نه ، تو دروغ مىگويى ، بادى را كه از آن حيوان در آمده است آن چنان مىشناسم كه آب را از مىمىتوانم تشخيص بدهم .
تو اى شهرى بد بخت كرهء خرم را در اين باغ كشتهاى ، دل تو از اين گرفتگى هرگز به انبساط و گشايش تبديل نگردد .
شهرى مىگويد : اى روستايى بيشتر تفتيش كن ، حالا شب است ، در تاريكى مشخصات اشياء از بيننده پوشيده مىشود ، تاريكى شب اشياء را غلط نشان مىدهد ، در هنگام شب هر كسى ديدهء واقع بين ندارد ، به اضافه تاريكى كه شب دارا مىباشد ، مخصوصاً ابر و باران زياد هم امشب وجود دارد ، اين سه تاريكى بيشتر انسان را به اشتباه دچار مىسازد .
روستايى مىگويد : [ اين حرف چيست ؟ معرفت بازى نكن ] من در همين شب تاريك باد كره خر خودم را مانند روز روشن تشخيص مىدهم . [ چشمهايت را بمال و طرفت را بشناس سه تاريكى كه چيزى نيست ] اگر بيست نوع باد با صداهاى مختلف و بوهاى گوناگون در فضا منتشر شود ، من باد كره خر خودم را مانند مسافرى كه زاد و توشه خود را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 401
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠١