نى تو بودى سالها مهمان من ؟
نى رسيدت بىكران احسان من ؟
( ( 616 ) ) سرّ مهر ما شنيدستند خلق
شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
( ( 617 ) ) او همىگفتش چه گويى ترّهات
نه تو را دانم نه نام تو نه جات
( ( 618 ) ) پنجمين شب ابر و بارانى گرفت
كآسمان از بارشش شد در شگفت
( ( 619 ) ) چون رسيد آن كارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان
( ( 620 ) ) چون به صد الحاح آمد سوى در
گفت آخر چيست اى جان پدر ؟
( ( 621 ) ) گفت من آن حقها بگذاشتم
ترك كردم آن چه مىپنداشتم
( ( 622 ) ) پنج ساله رنج ديد اين پنج روز
جان مسكينم درين سرما و سوز
( ( 623 ) ) يك جفا از خويش و از يار و تبار
در گرانى هست چون سيصد هزار
( ( 624 ) ) ز انكه دل ننهاد بر جور و جفاش
جانش خو گر بود با مهر و وفاش
( ( 625 ) ) هر چه بر مردم بلا و شدت است
اين يقين دان كز خلاف عادت است
( ( 626 ) ) گفت اى خورشيد مهرت در زوال
گر تو خونم ريختى كردم حلال
( ( 627 ) ) امشبِ باران به ما ده گوشه اى
تا بيابى در قيامت توشه اى
( ( 628 ) ) گفت يك گوشه است ، آن باغبان
هست اينجا گرگ را او پاسبان
( ( 629 ) ) در كَفَش تير و كمان از بهر گرگ
تا زند چون آيد آن گرگ سترگ
( ( 630 ) ) گر تو آن خدمت كنى جا آنِ توست
ور نه جاى ديگرى فرماى چست
( ( 631 ) ) گفت صد خدمت كنم تو جاى ده
و آن كمان و تير در كفّم بنه
( ( 632 ) ) من نخسبم حارسىّ رز كنم
گر بر آرد گرگ سر تيرش زنم
( ( 633 ) ) بهر حق مگذارم امشب اى دو دل
آب باران بر سر و در زير گل
( ( 634 ) ) گوشهء خالى شد و او با عيال
رفت آن جا جاى تنگ بىمجال
( ( 635 ) ) چون ملخ بر همدگر گشته سوار
از نهيب سيل اندر كنج غار
( ( 636 ) ) شب همه شب جمله گويان اى خدا
باز صد چندين سزاواريم ما
( ( 637 ) ) اين سزاى آن كه اندر طمع خام
ترك گويد خدمت خاك كرام
( ( 639 ) ) خاك پاكان ليسى و ديوارشان
بهتر از عام و زر و گلزارشان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 380
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٨٠