تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
نى تو بودى سالها مهمان من ؟ نى رسيدت بىكران احسان من ؟ ( ( 616 ) ) سرّ مهر ما شنيدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق ( ( 617 ) ) او همىگفتش چه گويى ترّهات نه تو را دانم نه نام تو نه جات ( ( 618 ) ) پنجمين شب ابر و بارانى گرفت كآسمان از بارشش شد در شگفت ( ( 619 ) ) چون رسيد آن كارد اندر استخوان حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان ( ( 620 ) ) چون به صد الحاح آمد سوى در گفت آخر چيست اى جان پدر ؟ ( ( 621 ) ) گفت من آن حقها بگذاشتم ترك كردم آن چه مىپنداشتم ( ( 622 ) ) پنج ساله رنج ديد اين پنج روز جان مسكينم درين سرما و سوز ( ( 623 ) ) يك جفا از خويش و از يار و تبار در گرانى هست چون سيصد هزار ( ( 624 ) ) ز انكه دل ننهاد بر جور و جفاش جانش خو گر بود با مهر و وفاش ( ( 625 ) ) هر چه بر مردم بلا و شدت است اين يقين دان كز خلاف عادت است ( ( 626 ) ) گفت اى خورشيد مهرت در زوال گر تو خونم ريختى كردم حلال ( ( 627 ) ) امشبِ باران به ما ده گوشه اى تا بيابى در قيامت توشه اى ( ( 628 ) ) گفت يك گوشه است ، آن باغبان هست اينجا گرگ را او پاسبان ( ( 629 ) ) در كَفَش تير و كمان از بهر گرگ تا زند چون آيد آن گرگ سترگ ( ( 630 ) ) گر تو آن خدمت كنى جا آنِ توست ور نه جاى ديگرى فرماى چست ( ( 631 ) ) گفت صد خدمت كنم تو جاى ده و آن كمان و تير در كفّم بنه ( ( 632 ) ) من نخسبم حارسىّ رز كنم گر بر آرد گرگ سر تيرش زنم ( ( 633 ) ) بهر حق مگذارم امشب اى دو دل آب باران بر سر و در زير گل ( ( 634 ) ) گوشهء خالى شد و او با عيال رفت آن جا جاى تنگ بىمجال ( ( 635 ) ) چون ملخ بر همدگر گشته سوار از نهيب سيل اندر كنج غار ( ( 636 ) ) شب همه شب جمله گويان اى خدا باز صد چندين سزاواريم ما ( ( 637 ) ) اين سزاى آن كه اندر طمع خام ترك گويد خدمت خاك كرام ( ( 639 ) ) خاك پاكان ليسى و ديوارشان بهتر از عام و زر و گلزارشان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 380 | محمد تقي جعفري