تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩

رسيدن خواجه و قومش به سوى ده و ناديده و ناشناخت آوردن روستايى ايشان را

( ( 598 ) ) بعد ماهى چون رسيدند آن طرف بىنوا ايشان ستوران بىعلف ( ( 599 ) ) روستايى بين كه از بد نيستى مىكند بعد اللتيا و التي ( ( 600 ) ) روى پنهان مىكند ز ايشان بروز تا سوى باغش بنگشايند پوز ( ( 601 ) ) آن چنان رو كه همه زرق و شر است از مسلمانان نهان اولىتر است ( ( 602 ) ) روىها باشد كه ديوان چون مگس بر سرش باشد نشسته چون جرس ( ( 603 ) ) چون ببينى رويشان در تو فتند يا مبين آن يا چو ديدى خوش مخند ( ( 604 ) ) بهر آن روى خبيث عاصيه گفت يزدان نسفعاً بالناصيه ( ( 605 ) ) چون بپرسيدند و خانه اش يافتند همچو خويشان سوى در بشتافتند ( ( 606 ) ) در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زين كجروى ديوانه وش ( ( 607 ) ) ليك هنگام درشتى هم نبود چون در افتادى بچه تيزى چه سود ( ( 608 ) ) بر درش ماندند ايشان پنج روز شب به سرما روز در گرما و سوز ( ( 609 ) ) نى ز غفلت بود ماندن نى خرى بلكه بود از اضطرار و بىخورى ( ( 610 ) ) با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار ز اضطرار است آدمى مردار خوار ( ( 611 ) ) او همىديدش همىگفتش سلام كه فلانم مر مرا اين است نام ( ( 612 ) ) گفت باشد ، من چه دانم تو كيى يا پليدى يا قرين پاكيى والهم روز و شب اندر صنع هو هيچ گونه نيستم پرواى تو از خودىّ خود ندارم هم خبر نيست از هستى سر مويم اثر هوش من از غير حق آگاه نيست در دل مؤمن به جز الله نيست ( ( 613 ) ) گفت اين دم با قيامت شد شبيه تا برادر شد يفر من اخيه ( ( 614 ) ) شرح مىكردش كه من آنم كه تو لوتها خوردى ز خوان من دو تو ( ( 615 ) ) آن فلان روزت خريدم آن متاع نى به هم مىبود ما را اجتماع ؟