( ( 640 ) ) بندهء يك مرد روشن دل شوى
به كه بر فرق سر شاهان روى
( ( 641 ) ) از ملوك خاك جز بانگ دهل
تو نخواهى يافت اى پيك سبل
( ( 642 ) ) شهريان خود ره زنان نسبت به روح
روستايى كيست گيج بىفتوح
( ( 643 ) ) اين سزاى آن كه بىتدبير عقل
بانگ غولى آمدش بگزيد نقل
( ( 644 ) ) چون پشيمانى ز دل شد يا شغاف
ز ان سپس سودى ندارد اعتراف
چون پشيمان گشت از دل ز آنچه كرد
بعد از آن سودى ندارد آه سرد
( ( 645 ) ) آن كمان تيز اندر دست او
گرگ جويان و ز گرگ او بىخبر
( ( 647 ) ) هر پشه هر كيك چون گرگ و دده
اندر آن ويرانشان زخمى زده
( ( 648 ) ) فرصت آن پشه راندن هم نبود
از نهيب حملهء گرگ عنود
( ( 649 ) ) تا نيايد گرگ آسيبى زند
روستايى ريش خواجه بر كند
( ( 650 ) ) اين چنين دندان گزان تا نيم شب
جانشان از ناف مىآمد به لب
( ( 651 ) ) ناگهان تمثال گرگ هشته اى
سر بر آورد از فراز پشته اى
( ( 652 ) ) تير را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست
( ( 653 ) ) اندر افتادن ز حيوان باد جست
روستايى هاى كرد و كوفت دست
( ( 654 ) ) ناجوانمردا كه خر كرهء من است
گفت نى اين گرگ چون اهريمن است
( ( 655 ) ) اندر او اشكال گرگى ظاهر است
شكل او از گرگى او مخبر است
( ( 656 ) ) گفت نى بادى كه جست از زير وى
مىشناسم همچنان كآبى ز مى
( ( 657 ) ) كشتهاى خر كرّهام را در رياض
كه مبادت بسط هرگز ز انقباض
( ( 658 ) ) گفت نيكوتر تفحص كن شب است
شخصها در شب ز ناظر محجب است
( ( 659 ) ) شب غلط بنمايد و مبدل بسى
ديد صائب شب ندارد هر كسى
( ( 660 ) ) هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
اين سه تاريكى غلط آرد شگرف
( ( 661 ) ) گفت آن بر من چو روز روشن است
مىشناسم باد خر كرّهء من است
( ( 662 ) ) در ميان بيست باد آن باد را
مىشناسم چون مسافر زاد را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 381
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٨١