تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
( ( 687 ) ) خود مخنث را زره پوشيده گير چون ببيند زخم گردد چون اسير ( ( 688 ) ) مست مىهشيار گردد از دبور مست حق نايد به خود از نفخ صور ( ( 689 ) ) بادهء حق راست باشد نى دروغ دوغ خوردى دوغ خوردى دوغ دوغ ( ( 690 ) ) ساختى خود را جنيد و بايزيد رو كه نشناسم تبر را از كليد ( ( 691 ) ) بد رگى و منبلى و خشم و آز چون كنى پنهان به شيداى مكر ساز ( ( 692 ) ) خويش را منصور حلاجى كنى آتشى در پنبهء ياران زنى ( ( 693 ) ) كه بنشناسم عمر از بو لهب باد خر كرّه شناسم نيم شب ( ( 694 ) ) اى خرى كاين از تو خر باور كند خويش را بهر تو كور و كر كند ( ( 695 ) ) خويش را از رهروان كمتر شمر تو حريف ره زنانى گه مخور ( ( 696 ) ) با پر از شيد و سوى عقل ناز كى پرد بر آسمان پرّ مجاز ( ( 697 ) ) خويشتن را عاشق حق ساختى عشق با ديو سياهى باختى ( ( 698 ) ) عاشق و معشوق را در رستخيز دو به دو بندند و پيش آرند تيز ( ( 699 ) ) تو چه خود را گيج و بىخود كرده اى خون رز كو خون ما را خورده اى ( ( 700 ) ) رو كه نشناسم تو را از من بجه عاشق بىخويشم و بهلول ده ( ( 701 ) ) تو توّ هم مىكنى از قرب حق كه طبق گر دور نبود از طبق ( ( 702 ) ) آن نمىبينى كه قرب اوليا صد كرامت دارد و كار و كيا ( ( 703 ) ) آهن از داود مومى مىشود موم در دستت چه آهن مىبود ( ( 704 ) ) قرب خلق و رزق بر جمله است عام قرب وحى عشق دارند اين كرام ( ( 705 ) ) قرب بر انواع باشد اى پدر مىزند خورشيد بر كهسار و زر ( ( 706 ) ) ليك قربى هست با زر شيد را كه نباشد آگهى ز ان بيد را ( ( 707 ) ) شاخ خشك از قربت آن آفتاب غير زو تر خشك گشتن گو بياب بنگر اين كآن شاخ خشك از قرب خور غير خشكى مىبرد چيز دگر ؟ ( ( 710 ) ) آن چنان مستى مباش اى بىخرد كه به عقل آيد پشيمانى خورد ( ( 711 ) ) بلكه ز ان مستان كه چون مىمىخورند عقلهاى پخته حسرت مىبرند