( ( 687 ) ) خود مخنث را زره پوشيده گير
چون ببيند زخم گردد چون اسير
( ( 688 ) ) مست مىهشيار گردد از دبور
مست حق نايد به خود از نفخ صور
( ( 689 ) ) بادهء حق راست باشد نى دروغ
دوغ خوردى دوغ خوردى دوغ دوغ
( ( 690 ) ) ساختى خود را جنيد و بايزيد
رو كه نشناسم تبر را از كليد
( ( 691 ) ) بد رگى و منبلى و خشم و آز
چون كنى پنهان به شيداى مكر ساز
( ( 692 ) ) خويش را منصور حلاجى كنى
آتشى در پنبهء ياران زنى
( ( 693 ) ) كه بنشناسم عمر از بو لهب
باد خر كرّه شناسم نيم شب
( ( 694 ) ) اى خرى كاين از تو خر باور كند
خويش را بهر تو كور و كر كند
( ( 695 ) ) خويش را از رهروان كمتر شمر
تو حريف ره زنانى گه مخور
( ( 696 ) ) با پر از شيد و سوى عقل ناز
كى پرد بر آسمان پرّ مجاز
( ( 697 ) ) خويشتن را عاشق حق ساختى
عشق با ديو سياهى باختى
( ( 698 ) ) عاشق و معشوق را در رستخيز
دو به دو بندند و پيش آرند تيز
( ( 699 ) ) تو چه خود را گيج و بىخود كرده اى
خون رز كو خون ما را خورده اى
( ( 700 ) ) رو كه نشناسم تو را از من بجه
عاشق بىخويشم و بهلول ده
( ( 701 ) ) تو توّ هم مىكنى از قرب حق
كه طبق گر دور نبود از طبق
( ( 702 ) ) آن نمىبينى كه قرب اوليا
صد كرامت دارد و كار و كيا
( ( 703 ) ) آهن از داود مومى مىشود
موم در دستت چه آهن مىبود
( ( 704 ) ) قرب خلق و رزق بر جمله است عام
قرب وحى عشق دارند اين كرام
( ( 705 ) ) قرب بر انواع باشد اى پدر
مىزند خورشيد بر كهسار و زر
( ( 706 ) ) ليك قربى هست با زر شيد را
كه نباشد آگهى ز ان بيد را
( ( 707 ) ) شاخ خشك از قربت آن آفتاب
غير زو تر خشك گشتن گو بياب
بنگر اين كآن شاخ خشك از قرب خور
غير خشكى مىبرد چيز دگر ؟
( ( 710 ) ) آن چنان مستى مباش اى بىخرد
كه به عقل آيد پشيمانى خورد
( ( 711 ) ) بلكه ز ان مستان كه چون مىمىخورند
عقلهاى پخته حسرت مىبرند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 383
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٨٣