( ( 663 ) ) خواجه بر جست و بيامد با شگفت
روستايى را گريبانش گرفت
( ( 664 ) ) كابله طرّار شيد آوردهاى ؟
بنگ و افيون هر دو با هم خوردهاى ؟
( ( 665 ) ) در سه تاريكى شناسى باد خر
چون ندانى مر مرا اى خيره سر
( ( 666 ) ) آن كه داند نيم شب خر كرّه را
چون نداند يار را روز لقا
( ( 667 ) ) خويشتن را عارف و واله كنى
خاك در چشم مروت مىزنى
( ( 668 ) ) كه مرا از خويش هم آگاه نيست
در دلم گنجاى جز الله نيست
( ( 669 ) ) آن چه دى خوردم از آنم ياد نيست
اين دل از غير تحير شاد نيست
( ( 670 ) ) عاقل و مجنون حقم ياد آر
در چنين بىخويشيم معذور دار
( ( 671 ) ) آن كه مردارى خورد يعنى نبيد
شرع او را سوى معذوران كشيد
( ( 672 ) ) مست و بنگى را طلاق و بيع نيست
همچو طفل است او معاف و معتفى است
( ( 673 ) ) مستيى كآيد ز بوى شاه فرد
صد خم مىدر سر و مغز آن نكرد
( ( 674 ) ) پس بر او تكليف چون باشد روا
اسب ساقط گشت و شد بىدست و پا
( ( 675 ) ) بار كه نهد در جهان خر كرّه را
درس كه دهد پارسى بو حرّه را
( ( 676 ) ) بار بر گيرند چون آمد عرج
گفت حق ليس على الاعمى حرج
( ( 677 ) ) سوى خود اعمى شدم از حق بصير
من معافم از قليل و از كثير
( ( 678 ) ) لاف درويشى زنى و بىخودى
هاى و هوى مستيان سرمدى
( ( 679 ) ) كه زمين را من ندانم ز آسمان
امتحانت كرد غيرت امتحان
( ( 680 ) ) باد خر كرّه چنين رسوات كرد
هستى نفى تو را اثبات كرد
( ( 681 ) ) اين چنين رسوا كند حق شيد را
اين چنين گيرد رميده صيد را
( ( 682 ) ) صد هزاران امتحان است اى پدر
هر كه گويد من شدم سرهنگ در
( ( 683 ) ) گر نداند عامه او را امتحان
پختگان راه جويندش نشان
( ( 684 ) ) چون كند دعواى خياطى كسى
افكند در پيش او شه اطلسى
( ( 685 ) ) كه ببر اين را به قلطاق فراخ
ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ
( ( 686 ) ) گر نبودى امتحان هر بدى
هر مخنث در وغا رستم بُدى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 382
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٨٢