كنيد ، داستان مختصرى را به شما بگويم : ] مجنون ( قيس عامرى ) آن عاشق دلباختهء ليلى روزى در كوى معشوقه اش سگى را نوازش مىكرد و بوسه هاى گرم به او مىزد و مانند جسمى كه در مقابل آتش بگذارد ، خود را در مقابل آن سگ مىگداخت . مانند مردى كه مشغول اداى مناسك حج است ، گرد آن سگ طواف مىكرد ، سر و پا و ناف سگ را مىبوسيد و گلاب صاف و شكرش مىداد .
فضول پيشهاى آن منظره را ديد و گفت : اى مجنون خام اين چه دلباختگى است كه همواره از خود نشان مىدهى .
مگر نمىدانى كه سگ دهان خود را به پليديها مىآلايد و اسافل اعضاى خود را با لبش مىليسد ؟ او بدينسان عيبهاى سگ را يكايك مىشمرد .
اين فضول پيشه عيوب ظاهرى يك موجود را مىديد ، ولى حتى بويى هم از قوانين غيبى كه در پشت پردهء عيوب آن جاندار وجود داشت نبرده بود .
مجنون در پاسخش مىگويد : تو انسان سر تا پا كالبد مادى و نقشى بيش نيستى ، تو بيا از دريچهء ديده گان من به اين سگ بنگر ، خواهى ديد : اين جاندار پليد چيست ؟ اين است محبوس ارادهء مولى و پاسبان كوچهء ليلى .
تو به ظاهر نفرت انگيز اين سگ منگر ، بلكه ماهيت و الا و دل و جان و معرفت او را ببين كه در كدامين كوى و كدامين مسكن براى خود جاى گزيده است . اين يك جانور معمولى نيست بلكه :
( ( 575 ) ) او سگ فرخ رخ كهف من است
بلكه او هم درد و هم لهف من است
سگى كه در كوى معشوقهام اقامت دارد ، خاك پايش بهتر از شيران سترگ است ، آن سگى كه وابستهء كوى ليلى است يك موى او را با شيران عوض نمىكنم .
ماهيّت آن كسى كه شيران عالم بندهء سگانش هستند ، قابل توصيف نيست ، بهتر