خواجهء شهرى و فرزندانش به خيال آن كه در ده طلاها در كيسه بسته براى آنها آماده كردهاند ، مغرور و فريب خورده به سوى روستا و روستايىاش مىشتافتند . خندان و رقصان گرد دولاب ده و هواى آن چرخ مىزدند .
وقتى كه مىديدند پرندهاى از بالاى سرشان پرواز كنان به سوى ده مىرود ، صبر و شكيبايى آنان به هواى ده لبريز مىگشت وقتى كه مىديدند : پرنده در اوجى از فضا مىپرد كه هم اينان آن را مىبينند هم روستا و روستايى ، مىگفتند :
حمامة جرعى حومة الجندل اسجعى
و أنت بمرأى من سعاد و مسمعى (
اى كبوتر ريگستان ( يا سنگلاخ حومه الجندل ) ترانه بخوان ، زيرا تو در جايگاه مرتفعى قرار گرفتهاى كه هم من و هم معشوقهام ( سعاد ) تو را مىبينيم و ترانه ات را مىشنويم ) .
بدان جهت كه -
هر نسيمى كز سوى ده مىوزيد
گوييا روح روان مىپروريد [
اگر در مسير خود به كوه يا تپهاى مىرسيدند كه صورتشان را از نوازش نسيم ده جلوگيرى مىكرد ، دسته جمعى آواز مىخواندند و مىگفتند :
أيا جبلى نعمان بالله خلياً
نسيم الصبا يخلص على نسيمها (
اى دو كوه نعمان شما را به خدا سوگند مىدهم كه بگذاريد باد صبا نسيمى از معشوقم را به سوى من بياورد ) ] كسانى كه از ده به سوى آنها مىآمدند ، آنها را به آغوش گرفته به سر و صورتشان بوسه هاى گرم مىزدند . براى اين :
( ( 566 ) ) كه تو روى يار ما را ديده اى
پس تو جان را جان و ما را ديده اى