[ راه افتاده بودند ] و روزها تابش آفتاب سر و صورت آنها را مىسوخت ، و شبها به وسيلهء ستاره ها راه ها را پيدا مىكردند ، آن راه زشت مشقت بار براى آنها خوب و زيبا شده ، از نشاط تصور ده ، راه ده مانند راه بهشت برين مىنمود . [ آرى - اين اصل محكمى است كه : ] آن تلخى كه از شيرين لبان به انسان مىرسد شيرين مىشود ، خار در مجاورت گلزار دل كش و دل فريب مىگردد .
حنظل آن ماده تلخ اگر از دست معشوق گرفته شود خرماى شيرين است . خانهاى كه هم خانهء محبوب دارد صحرا و باغ جان فزا است .
[ همواره هدفهاى عالى آدميان را به تحمل كارهاى مشقت بار وادار مىكند و زحمت كار را نه تنها احساس نمىكنند ، بلكه با كمال دل خوشى و نشاط انجام مىدهند ] نازنين انسانهايى باميد گلعذار ماه وشى بار خار بر پشت خود مىكشند و براى يك دل بر ماه روى زخم و جراحت خارهايى را كه بر پشت خود مىكشند مجروح مىشوند و دل خوشند .
آهنگر بىنوا از بامداد تا شامگاه در مقابل كورهء آتش روى خود را سياه مىكند به اميد آن كه شب فرا رسد و روى ماه رويى را ببوسد .
مرد سوداگر از صبح تا بشام چار ميخ در دكان خود زندانى مىشود ، بدان جهت كه سرو قامتى در دل او ريشه دوانيده است .
بازرگان راه هاى پر خطر درياها و خشكىها را در پيش مىگيرد ، محبت محبوب خانه نشين است كه بازرگان را به آن مخاطرات وادار كرده است . در دنيا هر كس را كه ديديد با موجود مردهاى سر و كار پيدا كرده و در بارهء آن تقلا و كوشش مىكند ، بدانيد كه آن كوشش براى يك سيماى زنده است كه توانسته است قدرت تحمل سر و كار داشتن با مرده را به او ببخشد .
آن نجار هم رو به چوبها و تخته ها آورده آنها را زير و رو مىكند مىبرد و ميخكوب مىكند ، براى چه ؟ او هم براى شخصى كه مورد مهر و محبت او است ،
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 361
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٦١