نواختن مجنون آن سگى را كه مقيم كوى ليلى بود
( ( 567 ) ) همچون مجنون كاو سگى را مىنواخت
بوسه اش مىداد و پيشش مىگداخت
( ( 568 ) ) پيش او مىگشت خاضع در طواف
همچو حاجى گرد كعبه بىگزاف
هم سر و پايش همىبوسيد و ناف
هم جلاب و شكَّرش مىداد صاف
( ( 569 ) ) بو الفضولى گفت كاى مجنون خام
اين چه شيداست اين كه مىآرد مدام
( ( 570 ) ) پوز سگ دايم پليدى مىخورد
مقعد خود را به لب مىاسترد
( ( 571 ) ) عيبهاى سگ بسى او مىشمرد
عيب دان از غيب دان بويى نبرد
( ( 572 ) ) گفت مجنون تو همه نقشى و تن
اندر آ بنگر تو از چشمان من
( ( 573 ) ) كاين طلسم بستهء موليست اين
پاسبان كوچه ليلى است اين
( ( 574 ) ) همتش بين و دل و جان و شناخت
كو كجا بگزيد و مسكن گاه ساخت
( ( 575 ) ) او سگ فرّخ رخ كهف من است
بلكه او هم درد و هم لهف من است
آن سگى كه گشت در كويش مقيم
خاك پايش به ز شيران عظيم
( ( 576 ) ) آن سگى كاو باشد اندر كوى او
من به شيران كى دهم يك موى او
( ( 577 ) ) آن كه شيران مر سگانش را غلام
گفتن امكان نيست خامش و السلام
( ( 578 ) ) گر ز صورت بگذريد اى دوستان
جنت است و گلسِتان در گلستان
( ( 579 ) ) صورت خود چون شكستى سوختى
صورت كل را شكست آموختى
( ( 580 ) ) بعد از آن هر صورتى را بشكنى
همچو حيدر باب خيبر بر كنى
( ( 581 ) ) سغبهء صورت شد آن خواجهء سليم
كو به ده مىشد به گفتار سقيم
( ( 582 ) ) سوى دام آن تملق شادمان
همچو مرغى سوى دانهء امتحان
از كرم دانست آن مرغ حريص
دانه را با دام ليكن شد محيص
( ( 583 ) ) از كرم دانست مرغ آن دانه را
غايت حرص است نه جود آن عطا
( ( 584 ) ) مرغكان در طمْع دانه شادمان
سوى آن تزوير پرّان و دوان