تو كه بوى خشم شير را استشمام مىكنى ، فورا بر گرد و دست مناجات ببارگاه الهى بر آر .
اهل سبا گرد و خاك گرگ را ديدند ، ولى به همان پليدى و چريدن در علفزار هوا و هوسشان ادامه دادند ، در دنبال همان گرد ناچيز گرگ سترگ نيرومند به سراغشان آمد و آن گوسفندان بد بخت را كه ديده از چوپان عقل و خرد بر بسته بودند ، پاره پاره كرد و نابودشان ساخت .
آنان در مقابل دل سوزى و خير خواهى چوپانان الهى ، گستاخانه مىگفتند : كه برويد دنبال كارتان ، ما احتياجى به چوپان نداريم و خودمان خيلى چوپانتر از شما هستيم ما كه خود اشراف و سروران قوم هستيم ، به چه علت دنباله رو شما باشيم ؟ تعصبهاى جاهليت مغز پوك آنها را آكنده ، زاغ سيه روزى بر مرغزار زندگيشان بانگ نابود باد بر آورده بود .
آنان چاه ها به ستمديده گان مىكندند و خودشان در همان چاهها افتاده و آه و ناله ها سر مىدادند ، پوستين يوسف صفتان جامعه را مىشكافتند و با اين كار پوست خودشان را مىكندند .
آنان حتى يوسف وجود خود را كه اسير كوى موجوديتشان بود ، به دست گرگ هوى و هوس مىسپردند ، اين يوسف وجود كيست ؟ اين همان دل حق جوى آنها بود .
مىدانى با اين بىاعتنايى به دل حق جوى خود چه مىكنى ؟ مانند اين كه جبرئيل آن فرشتهء عظيم الشان را به ستونى بسته و پر و بالش را از صد جا مجروح ساخته و شكستهاى ، آن گاه براى احترام او ، كباب گوشت گوساله مىآورى ، گاه ديگر او را به كاهدانى كه گاو و الاغ است مىبرى و مىگويى : اى دل حق جوى فرشتهء نازنين بخور ، غذاى ما همين است و بس ، در صورتى كه غذاى دل حق جو جز به ياد خدا بودن و نيايش و كرنش به پيشگاه او چيز ديگرى نيست .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 309
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠٩