باقى داستان رفتن خواجه به دعوت روستايى به سوى ده
( ( 414 ) ) روستايى در تملق شيوه كرد
تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد
( ( 415 ) ) از پيام اندر پيام او خيره شد
تا زلال حزم خواجه تيره شد
( ( 416 ) ) هم از آن جا كودكانش در پسند
نرتع و نلعب به شادى مىزدند
( ( 417 ) ) همچو يوسف كش ز تقدير عجب
نرتع و نلعب برد از ظلّ اب
( ( 418 ) ) آن نه بازى بلكه جانبازيست آن
مشنو آن را كآن زيان دارد زيان
( ( 419 ) ) هر چه از يارت خدا اندازد آن
مشنو آن را كآن زيان دارد زيان
( ( 420 ) ) گر بود آن سود صد در صد مگير
بهر زر مگسل ز گنجور اى فقير
( ( 421 ) ) اين شنو كه چند يزدان زجر كرد
گفت اصحاب نبى گرم و سرد
( ( 422 ) ) ز انكه بر بانگ دهل در سال تنگ
جمعه را كردند باطل بىدرنگ
( ( 423 ) ) تا نبايد ديگران ارزان خرند
ز ان جلب صرفه ز ما ز ايشان برند
( ( 424 ) ) ماند پيغمبر به خلوت در نماز
با دو سه درويش ثابت پر نياز
( ( 425 ) ) گفت طبل لهو بازرگانيى
چونتان ببريد از ربانئى
( ( 426 ) ) قد فضضتم نحو قمع هائماً
ثم خليتم نبياً قائماً
( ( 427 ) ) بهر گندم تخم باطل كاشتيد
و آن رسول حق را بگذاشتيد
( ( 428 ) ) صحبت او خير من لهو است و مال
بين كه را بگذاشتى چشمى بمال
( ( 429 ) ) خود نشد حرص شما را اين يقين
كه منم رزاق خير الرازقين
( ( 430 ) ) آن كه گندم را ز خود روزى دهد
كى توكَّلهات را ضايع نهد
( ( 431 ) ) از پى گندم جدا گشتى از آن
كه فرستاده است گندم ز آسمان
آيه
« قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَإِنَّا لَه لَناصِحُونَ . أَرْسِلْه مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَه لَحافِظُونَ 12 : 11 - 12 . » ( 1 )
هامش
( 1 ) سوره يوسف ، آيهء 10 و 11 . .