دل حق جوى از اين شكنجه و مشقت كه تو در بارهء او روا مىدارى شكايت به خدا مىكند و مىگويد : پروردگارا داد از دست اين گرگ كهنسال و درنده كه جانم را بستوه آورده است . خدا به او پاسخ مىدهد كه وقت آن كه تاخت و تاز حيوانى او به سر آيد ، نزديك شده است ، كمى صبر و تحمل نماى . من داد تو را از دست هر نادان خواهم گرفت . آرى ، جز خداى دادگر مطلق كسى نيست كه حقيقتاً داد مظلومان را از ستمكاران بگيرد . آن دل حق جوى مىگويد : خداوندا صبر و شكيبايىام تمام شده است ، من ديگر بفراق روى تو تحملى ندارم . من چونان احمد مرسل صلى الله عليه و آله هستم كه در دست يهود نادان گرفتار شدهام ، من آن صالح پيامبرم كه در دست ثمود اسير گشتهام . ( 1 ) اى خدا اى سعادت بخش جان پيامبران يا مرا بكش ، يا مرا به سوى خود بخوان ، يا خود به سر وقتم بيا . فراق و جدايى از تو درديست كه مردم كافر نمىتوانند تحمل كنند ، ما كه از شيفتگان و ياران توايم ، چگونه مىتوانيم تحمل نماييم ؟ [ چرا مردم كافر در روز رستاخيز آرزو خواهند كرد كه اى كاش خاك مىگشتند ، علتش روشن است ] زيرا در آن روز است كه تلخى فراق الهى را خواهند چشيد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 310
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣١٠
هامش
( 1 ) شاعر تواناى عرب از همين مضمون در بارهء خود استفاده كرده است :
انا ترب الندى و رب القوافى * و سهام العدى و غيظ الحسود
ما مقامى بأرض نخلة الا * كمقام المسيح بين اليهود
انا فى امة تداركها الله * غريب كصالح فى ثمود
( منم مرد شايستهء سخاوت و قهرمان قافيه ها و تير به چشمان دشمن و وسيله ناراحتى و تنگدلى حسودان . موقعيت من در كوفه همان است كه حضرت مسيح در ميان يهود داشت . من در ميان مردمى كه خداوند آنها را گرفتار كرده است چنان غريب و بيگانه هستم كه صالح عليه السلام در ميان قوم ثمود . ) .