پروردگارا اين است حال كسى كه در زندگانىاش مطيع تو نبوده و خود را از تو منحرف ساخته بود .
حال ما شيفتگان كه خود را از آن تو مىدانيم در فراق تو چه خواهد گشت ؟ خداوند در جواب دل حق جوى يا پيامبران چنين مىگويد : اى موجود پاك و پاكيزه كمى صبر كن ، مقدارى خاموشى بگزين ، زيرا بامداد نجات شما نزديك است و از آن گردابها به زودى بيرون خواهيد آمد . شما اين همه تقلا و كوشش مكنيد ، من خودم در بارهء شما فعاليت مىكنم .
فعاليت من با كوششهاى شما قابل مقايسه نيست ، من اگر داروى تلخ به شما تجويز كنم ، از حلواى شيرينى كه شما به دست مىآوريد بهتر است .
هم اكنون شكيبايى را پيشه خود سازيد و خاموش شويد ، زبان را كم بجنبانيد و سر تا پا گوش شويد .
اين همه حيلتها و مكرهاى چشمگير را چيزى جز بازيچه ندانيد .
آرى ، هر چه كه انسان را از يارش جدا سازد جز بازى چيزى نخواهد بود .
اين مطلب از حد گذشت ، قصهء اهل سبا را كنار بگذاريم و برويم به سراغ داستان روستايى و خواجه .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 311
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣١١