تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
خوبى را از دست ما بگير اين همه عمارتهاى مجلل و باغ و روزگار خوش و امن و امان و فراغت خاطر را نمىخواهيم شهرهاى ما به يك ديگر نزديك است ، آنها را بر هم زده به صورت بيابانهاى پر از درنده اش بساز كه براى ما مطلوبتر است داد از دست اين انسان بىچاره كه نه مىخواهم او حساب دارد و نه نمىخواهمش . وقتى كه تابستان فرا مىرسد ، مىگويد : زمستان خوبست ، بايد زمستان شود . موقعى كه زمستان فرا مىرسد ، منكرش مىشود . اين انسان به هيچ يك از حالات زندگانى رضايت و خرسندى ندارد ، نه تحمل تنگدستى دارد و نه بزندگانى خوش و آسوده شكيبا است ، بهر وضع درست و عالى برسد منكرش مىشود ، محو باد اين انسان چقدر كفران مىورزد اين است نفس انسانى كه هيچ منطق و محاسبه‌اى را نمىپذيرد ، براى همين است كه آن بزرگ [ خداى بزرگ ] فرمود : نفس خودتان را بكشيد . [ اين نفس را كوچك مشماريد ] اين همان خار سه تيغ است كه بهر طرفش بگذارى باز مطابق طبيعتش در وجود تو فرو مىرود ، مگر مىتوان از زخم جانكاه نفس رهايى يافت ؟ [ بنا بر اين بىهوده نكوشيم كه وقتى خار نفس نقطه‌اى از موجوديت ما را مجروح ساخت ، از آن نقطه برداشته به جاى ديگر بگذاريم . يك راه بيش در مقابل خار سه تيغ نفس نداريم و آن هم اين است كه : ] آتشى شعله ور از نيروى روح انسانى را كه ترك هوا و هوس مقدمهء آن است به خار نفس بزنيم و خاكسترش بسازيم ، براى شعله ور شدن چنين آتش ، دمى از مردان الهى مورد نياز است . وقتى كه كار اهل سبا از حد گذشت و گفتند كه : براى ما و با بهتر از نسيم صبا است ، مردان ناصح و خير خواه هر چه خواستند كه از فسق و كفر بازشان بدارند ، آنان در صدد ريختن خون خير خواهان بر آمدند و تخم فسق و كفر كاشتند .