[ اينان سر نوشت شومى را با دست خود ساخته و پرداخته بودند ، حالا ديگر موقع فرا رسيدن سر نوشت و قضاى حتمى بود كه دمار از روزگارشان بر آورد ] .
وقتى كه تاريكى قضا خيمه بر فضاى زندگى بزند ، جهان وسيع تنگ مىشود و حلوا كه بايد كام آدمى را شيرين كند ، تلخ و باعث رنجش ذائقه مىگردد .
[ اسكنجبينها صفرا مىآورند و روغنهاى بادام خشكى مىافزايند . ] اين جمله را بارها شنيدهايد كه :
« وقتى كه قضا به سر وقت انسانى برسد ، فضا را تنگ و ديده گان آدمى را مىپوشاند . » آرى ، بقدرى ديدهء آدمى بسته مىشود كه حتى سرمهء چشم را هم نمىبيند .
آن سوارى كه گرد افشاند و غبارى بر انگيخت [ نتيجهء زشت كارى تو يا خدايى است كه نتيجهء اعمال پليد تو را به صورت گرد و غبارى بر انگيخته است ] .
تو به جاى آن كه از عمل زشت روىگردان شوى و دست تمنا ببارگاه آن خدا ببرى كه نتيجه را بر كار تو پيوسته است و به صورت قضا در آورده است ، مشغول داد و فرياد مىشوى كه : گرد و خاك دمار از روزگارم بر آورد برو سوى همان سوار و كارى با گرد و غبار نداشته باش كه معلول ناخود آگاهيست كه در دنبال علتى بروز كرده است .
خدا فرموده است كه كسى كه گرگ را ببيند و زارى نكند ، بالاخره طعمهء همان گرگ قرار خواهد گرفت .
اگر آن نادان نمىتوانست گرگ را از نسيم حقايق تشخيص بدهد ، چرا با اين نادانى در محلى كه احتمال حمله گرگ مىرفت به چرخيدن مشغول شد ؟ [ اى پستتر از چار پايان ] گوسفندان كه از نيروى عقل و منطق محرومند ، وقتى كه بوى گرگ را دريافتند ، براى نجات دادن به خود به اين سو و آن سو مىدوند ، همچنين ساير حيوانات بوى شير را كه در مىيابند ، دست از چريدن كشيده [ و بدون چون و چرا ] پا به فرار مىگذارند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 308
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠٨