تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
مربوط بودند ، از جملهء آنها كه مسلمانان دلهايشان را به اسلام نزديك مىكردند ، به پيغمبر وارد شدند ، پيامبر را ديدند كه با بلال و صهيب و عمار و خباب و عده‌اى از ضعفاى مسلمانان نشسته‌اند ، آن چند نفر كه از اشراف بودند اين فقرا را تحقير نموده كوچك شمردند و گفتند : يا رسول الله اگر اين فقرا را از پيرامون خود دور كنى ما با تو مىتوانيم بنشينيم ، زيرا نمايندگان و گروههاى عرب پيش تو مىآيند و از اين كه ما را با اين بردگان همنشين به بينند سر افكنده مىشويم . پس از آن كه آن گروه ها و نمايندگان آمدند و شما را ديدند و رفتند مىتوانيد بردگان را بحضور خود بپذيريد . پيامبر به جهت اشتياق بايمان آنها كه موجب سرعت پيش رفت اسلام بود پيش نهاد آن اشراف را پذيرفت . اشراف به گفتگوى زبانى قناعت نورزيده ، گفتند : بايد قرار داد كتبى بنويسيد پيامبر كاغذى خواست و على عليه السلام را احضار فرمود كه قرار داد را بنويسد . در اين حال ما در طرف ديگر نشسته بوديم ، جبرئيل نازل شده اين آيه : « و لا تطرد . . . » را آورد . پيامبر اكرم پس از تلقى آيه كاغذ را انداخت و رويش را به سوى ما گردانيد ، ما هم به او نزديك شديم ، در اين حال پيامبر مىگفت : « كتب ربكم على نفسه الرحمة » . ( پروردگار شما رحم و محبت در بارهء بىنوايان را به خودش مقرر كرده است ) . پس از اين حادثه همواره با او مىنشستيم ، هر موقع هم كه مىخواست برمىخاست و مىرفت و ما را به حال خود مىگذاشت . آن گاه اين آيه نازل شد كه : « و اصبر نفسك مع الذين . . . » پيامبر بعد از اين رويداد با ما مىنشست و آن قدر به ما نزديك مىشد كه نزديك بود زانوهاى ما با زانوهاى پيامبر تماس پيدا كند و موقعى كه ساعت رفتن فرا مىرسيد ، برمىخاستيم و مىرفتيم و او را در همان حال مىگذاشتيم و مىفرمود : سپاس خداى را كه مرا از دنيا نبرد تا اين كه دستور داد : همنشينى و دمسازى و هماهنگى با شما داشته باشم ، زندگيم با شما است و مرگم با شما است . )