در زمينهء اصلى زندگانى نقش اساسى دارد ، بدين جهت لازم است كه انسان در تحقيق و ارزيابى دو پديدهء فوق آن چنان دقت حياتى داشته باشد كه عبور و جريان آنها از نظر طبيعى و روحى شخصيتى را متلاشى نكند .
( ( 383 ) ) مكر آن فارس چو انگيزيد گرد
و آن غبارت ز استعانت دور كرد
( ( 384 ) ) سوى فارس رو مرو سوى غبار
ور نه بر تو كوبد آن مكر سوار
بياييد از حقيقت طفره نزنيم ، حقيقت اين است كه پليدىهاى ما براى ما قضا و سر نوشت مىسازد ، اين قضا گرد و غبارى در فضاى زندگانى ما به وجود مىآورد ، كارى كه ما در اين موقع انجام مىدهيم اين است كه مىخواهيم براى دور شدن از گرد و غبار به اين سو و به آن سو بدويم ، دست روى چشمان خود بگذاريم ، داد و فرياد راه بيندازيم ، همهء اين داد و فريادها و دويدنها بىهوده است ، بايد سراغ آن سوار را بگيريم كه در نتيجهء پليدى ما به وجود آمده و مىتازد و گرد و خاك بلند مىكند و مىپاشد
جلال الدين تا كنون بارها در بارهء قضا و قدر مسائلى را مطرح كرده است ، مىتوان گفت : نتيجهء مجموع آن مسائل دست بسته بودن انسان در مقابل قضا و قدر بوده است ، ولى در دو بيت فوق و ابيات مربوطه : « باقى قصهء اهل سبا » منطقىترين نظريه را بميان كشيده و مىگويد : وقتى كه پليدىهاى شما مانند عللى كه معلولات خود را به وجود مىآورد ، قضا و قدرى را بر شما مسلط ساخت ، بىهوده دنبال آن معلولات ندويد ، خودتان را در چون و چراهايى در بارهء گرد و خاكى كه كارهاى زشت شما به وجود آورده است به داد و فرياد و تقلا وادار نكنيد ، سراغ آن علت برويد كه مانند سوارى نيرومند در پهنهء زندگانى شما مىتازد و گرد و خاك بر مىانگيزد .