بالاخره اعلاميه جهانى حقوق بشر فرياد نمىزنند : همهء مردم كه در روى زمين زندگى مىكنند حق حيات دارند ؟ مگر رساترين عقول بشرى در اين قوانين شكوفان نشده است ؟ بچه علت بشر هنوز مانند وحوش بيابان و جنگلها در عين اجتماع بيگانه از يكديگر زندگى مىكنند و هر كسى حوزهء حيات فردى خود را آن قدر توسعه مىدهد كه پاى روى مرگ و نابودى تمام انسانهاى ديگر گذاشته از آنها هم تجاوز مىكند ؟ آيا اين حالت وحشيانهء آرايش شده ، همان شعار نيست كه مىگويد : من خرد نمىخواهم ، لطفا از سر راه من كنار برو ، بگذار به حماقت خودم ادامه بدهم ؟ آرى ، موقعى كه در كنار خيابان ايستاده و چند هيپى كه از پيش روى شما مىگذرند و شما را مىخندانند ، بخنديد زيرا چنان كه گفتيم آنان اغلاط كتاب تاريخ بشرى را گوشزد مىكنند ، گريهاى هم سر بدهيد ، زيرا آنان نه علل غلط رفتن آنها را باز گو مىكنند و نه صحيحهايش را مىگويند ، ضمنا مطالب زير را هم به طور اجمال از نظر بگذرانيد .
( ( 371 ) ) يطلب الانسان فى الصيف الشتا
فاذا جاء الشتاء أنكر ذا
( ( 372 ) ) فهو لا يرضى به حال ابدا
لا بضيق لا بعيش رغدا
( ( 373 ) ) كلما نال هدى انكره
قتل الانسان ما اكفره ؟ ( 1 )
بىنوا انسان ، يك عمر در مبارزهء مىخواهم و نمىخواهم به سر مىبرد .
مبارزه با مىخواهمها و نمىخواهمها از آن خاصيتهاى روانى بشرى نيست كه با چند سطر ، بلكه با چند كتاب و سالها آزمايش و تجربه ، ريشه هاى خود را
هامش
( 1 ) انسان موجودى بس عجيب است ، در تابستان زمستان را مىخواهد ، وقتى كه زمستان فرا مىرسد منكرش مىشود و آرزوى تابستان مىكند . او به هيچ حالى از حالات رضايت نمىدهد ، نه به تنگى علاقه دارد و نه به گشايش و عيش فراوان متحمل مىشود . به هر مزيت شايسته هم كه برسد باز قيافهء انكار به خود مىگيرد ، مرگ بر اين انسان چقدر كفران مىورزد و حقايق را ناديده مىگيرد .