راستى موجودى بنام انسان پيدا مىشود كه بگويد : من چشم نمىخواهم ، كورم كنيد ؟ آرى خيلى فراوان .
وقتى كه جانورى بنام انسان مىگويد : من هرگز چشم از كاريكاتورهايى كه جوامع امروزى در اختيار من گذاشته است ، نخواهم پوشيد ، من هرگز ديده از اسافل اعضا بر نخواهم بست ، به من چه كه صدها هزار عوامل ريز و درشت دست به هم داده ، ساختمان چشم را به وجود آورده است ، اين كارگاه بس شگفت انگيز چشم براى تن بيش از يك هدف ندارد و آن عبارت است از تماشا به رنگهاى گوناگونى كه روى حقايق كشيدهاند به من چه كه كارگاه بس شگفت انگيزى بنام جهان طبيعت در مقابل ديدگاه من قرار گرفته است نظم و ترتيب اعجاز آميز قوانين طبيعت نشان دهندهء رازهاى بسيار با اهميت است ، چه ارتباطى به من دارد ، گونه هايى كه از نداشتن غذاهاى مادى يا معنوى زرد شدهاند ، چه ربطى به من دارد ؟ آيا اين همه منطق پوچ نمىگويد : اى انسان شناسان انسان دوست اى عظماى الهى بشريت من چشم نمىخواهم ؟ راستى ، آيا حيوان پستى بنام انسان پيدا مىشود كه بگويد : من نمىخواهم سخنانى كه حقيقت دارد بشنوم ؟ ناله هاى دردمندان اجتماع آن اندازه با گوش من آشنايى مىتواند داشته باشد كه وزوز مگسها ؟ من نه بفرياد انسان سازان مىتوانم گوش فرا دهم و نه به بانگ خروشان وجدان ، زيرا هر دو فرياد به من توصيهء بايستى مىكنند ، بايستى چنين شد و نبايستى چنان بود ؟ چطور مىتوان باور كرد كه انسانى پيدا شود و قرار گرفتن خود را در دستگاه سيسماتيك هستى ببيند و آن را درك كند و بداند كه هستى او تنها محور اساسى كه دارد تعقل و انديشه است ، با اين حال بگويد : من خرد نمىخواهم ، لطفى فرموده بگذاريد به حماقتم ادامه بدهم ؟ آرى ، همهء اين اصناف ، پيدا مىشوند . ممكن است گمان كنيد كه مقصود ما
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 292
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٢