جمع آمدن اهل آفت هر صباحى بر در صومعهء عيسى عليه السلام جهت طلب شفا به دعاى او
( ( 298 ) ) صومعهء عيسى است خوان اهل دل
هان و هان اى مبتلا اين در مهل
( ( 299 ) ) جمع گشتندى ز هر اطراف خلق
از ضرير و شل و لنگ و اهل دلق
( ( 300 ) ) بر در آن صومعهء عيسى صباح
تا به دم ايشان رهاند از جناح
( ( 301 ) ) او چو فارغ گشتى از او راد خويش
چاشتگه بيرون شدى آن خوب كيش
( ( 302 ) ) جوق جوقه مبتلا ديدى نزار
شسته بر در با اميد و انتظار
( ( 303 ) ) پس دعا كردى و گفتى از خدا
حاجت و مقصود جمله شد روا
( ( 304 ) ) هين روان گرديد بىرنج و عنا
سوى غفّارى و اكرام خدا
( ( 305 ) ) جملگان چون اشترانِ بسته پاى
كه گشايى زانوى ايشان به راى
( ( 306 ) ) بىتوقف جمله شادان در امان
از دعاى او شدندى پا دوان
جمله بىدرد و الم بىرنج و غم
تن درست و شادمان و محترم
سوى خانهء خويش گشتندى روان
از دم ميمون آن صاحب قران
( ( 307 ) ) آزمودى تو بسى آفات خويش
يافتى صحت از آن ياران كيش
( ( 308 ) ) چند لنگىهاى تو رهوار شد
چند جانت بىغم آزار شد
( ( 309 ) ) تو مغفّل رشتهاى بر پاى بند
تا ز خود هم گم نگردى اى لوند
( ( 310 ) ) ناسپاسىّ و فراموشىّ تو
ياد ناورد آن عسل نوشى تو
( ( 311 ) ) لاجرم آن راه بر تو بسته شد
چون دل اهل دل از تو خسته شد
( ( 312 ) ) زودشان درياب و استغفار كن
همچون ابرى گريه هاى زار كن
( ( 313 ) ) تا گلستانشان سوى تو بشكفد
ميوه هاى پخته بر خود واكفد
( ( 314 ) ) هم بر آن در گرد و از سگ كم مباش
با سگ كهف ار شدستى خواجه تاش
( ( 315 ) ) چون سگان هم مر سگان را ناصحاند
كه دل اندر خانهء اول ببند
( ( 316 ) ) اولين در را كه خوردى استخوان
سخت گير و حق گزارى را ممان