( ( 341 ) ) بس گرفتى يار و همراهان زفت
گر تو را گويم كه كو ؟ گويى كه رفت
( ( 342 ) ) يار نيكت رفت بر چرخ برين
يار فسقت ماند در قعر زمين
( ( 343 ) ) تو بماندى در ميانه همچنان
بىمدد چون آتشى از كاروان
( ( 344 ) ) دامن او گير اى يار دلير
كاو منزّه باشد از بالا و زير
( ( 345 ) ) نى چو عيسى سوى گردون بر شود
نى چو قارون در زمين اندر رود
( ( 346 ) ) با تو باشد در مكان و بىمكان
چون بمانى از سرا و از دكان
( ( 347 ) ) او بر آرد از كدورتها صفا
مر جفاهاى تو را گيرد وفا
( ( 348 ) ) چون جفا آرى فرستد گوشمال
تا ز نقصان وا روى سوى كمال
( ( 349 ) ) چون تو وردى ترك كردى در روش
بر تو قبض آيد از رنج و تپش
ترك وردى كه كنى تو در زمان
قبض و تاريكيت آيد نيك دان
( ( 350 ) ) آن ادب كردن بود يعنى مكن
هيچ تحويلى از آن عهد كهن
( ( 351 ) ) پيش از آن كاين قبض زنجيرى شود
اين كه دلگير است پا گيرى شود
( ( 352 ) ) رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگيرى اين اشارتها بلاش
( ( 353 ) ) در معانى قبضها دلگير شد
قبضها بعد از اجل زنجير شد
( ( 354 ) ) نعط من اعرض هنا عن ذكرنا
عيشةً ضنكا و نحشر بالعمى
( ( 355 ) ) دزد چون مال كسان را مىبرد
قبض و دل تنگى دلش را مىخلد
( ( 356 ) ) او همىگويد عجب اين قبض چيست
قبض آن مظلوم كز شرّت گريست
( ( 357 ) ) چون بدين قبض التفاتى كم كند
باد اصرار آتشش را دم كند
( ( 358 ) ) قبض دل قبض عوان شد لاجرم
گشت محسوس آن معانى زد علم
( ( 359 ) ) قبضها زندان شدست و چار ميخ
قبض بيخ است و بر آرد شاخ بيخ
( ( 360 ) ) بيخ پنهان بود و هم شد آشكار
قبض و بسط اندرون بيخى شمار
( ( 361 ) ) چون كه بيخش بد بود زودش بزن
تا نرويد زشت خارى در چمن
( ( 362 ) ) قبض ديدى چارهء آن قبض كن
ز انكه سرها جمله مىرويد ز بن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 252
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٥٢